#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_357

تماس را که پاسخ داد، صدای نگران مازیار در گوشش پیچید:

-تو کجایی ناز؟

-من بیمارستانم... دیشب حال خاله ماهی بد شد، آوردیمش بیمارستان.

مازیار کفری گفت:

- نگو که با اون پسره؟

عادل روی نیمکتِ رو به روی سی سی یو نشسته و همان طور به خواب فرو رفته بود . حالا که هر دو توانسته بودند پس از ساعت های سخت و دلهره آور شب گذشته با ماهی صحبت کنند، با خیال آسوده کمی پلک بر هم گذاشته بود...

ناز از جایش بلند شد و بیشتر از قبل از عادل فاصله گرفت و در گوشی زمزمه کرد:

- چی داری می گی مازیار... اگه دیشب عادل نبود الان خاله ماهی زبونم لال مرده بود...

-حالا کی میای بریم پیش بابا؟

- نمی دونم شاید چند روز درگیر خاله باشم...

- یعنی اون زن از پدر واقعی خودت مهم تره؟

محکم و جدی جواب داد:

- مازیار! خاله ماهی خیلی برام مهم تر از اون چیزیه که فکرشو می کنی!

romangram.com | @romangram_com