#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_356
-اون بیرونه... گفتن یکی یکی بیاییم تو....وای خاله خدا رو شکر عادل اون جا بود وگرنه من که از دستم هیچ کاری بر نمی اومد...
به یاد لحظه ی افتادن ماهی که افتاد ،چانه اش لرزید و اشک از گوشه ی چشمانش بیرون لغزید... دلش نمی خواست گریه کند اما توان کنترل کردن خودش را نداشت. به سرعت از اتاق بیرون دوید...
دقایقی بعد عادل وارد اتاق شد، ماهی با دیدن او لبخند ضعیفی گوشه ی لب هایش نقش بست...
دست ماهی را میان پنجه های قوی خود گرفت و بوسه ای نرم بر پشت آن نشاند... همیشه خود را مدیون این زن می دانست.. اویی که هم چون مادری مهربان دست نوازش بر سرش کشیده و حمایتش کرده بود... تمام دوران کودکی و نوجوانی اش بعدِ از دست دادن خانواده اش با محبت های ماهی گذشته بود... این او بود که خرج تحصیل و دانشگاهش را داده و همیشه او را هم چون مادری واقعی حمایت کرده بود...ماهی با لحنی سرشار از نگرانی زمزمه کرد:
- اون بچه هنوزم می خوادت...
نگاه درشت عادل باعث شد ، ادامه دهد:
-حاضره همه چیزشو بده اما تو رو داشته باشه... عادلم همه چیز پول نمیشه... اون با تو خوشبخته...
لبخند نصف و نیمه ای بر لب های عادل نشست:
-باشه قربونت برم...انقدر خودت رو خسته نکن ... چشم،شما خوب شو... بیا خونه. راجبش حرف می زنیم... قول می دم تصمیم درست بگیرم...
- مواظب هم باشین...
پلک های ماهی که آرام بر روی هم گذاشته شد ، بوسه ای بر پیشانی او زد و آهسته از اتاق بیرون رفت...
**************
romangram.com | @romangram_com