#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_355

- شما دارید یه چیزی رو از من پنهون می کنید...

عادل دوباره همان لحن خشک و بی روح را پیشه کرد و گفت:

- ماهی دیگه پیر شده... اینو که باید قبول کنیم، نه؟...در ضمن ممکنه تو این سن برای هر کسی حمله ی قلبی اتفاق بیفته...

نگاه تند و تیز ناز باعث شد، پوفی از سر کلافگی بکشد و به سمت در شیشه ای برود... حالت کلافه ی عادل،ناز را مطمئن ساخت که حدسش درست است.. چیزی این وسط درست نبود و چشمان غمگین عادل حرف های زیادی برای گفتن داشت. چرا هنوز عشق را در پس این نگاه غمگین حس می کرد... اما عادل به طرز ماهرانه ی سعی در مخفی کردن آن داشت...

باید تا بهبودی ماهی صبر می کرد...

***

دست ماهی را که گرفت حس دلپذیری زیر پوستش دوید... حسی پر از امنیت و آرامش!

ماهی واقعا برایش حکم مادر را داشت... درست بود که ارتباط خونی بین شان نبود اما رابطه ی بین آن ها چیزی فراتر از این حرف ها بود... ماهی فشاری خفیف به انگشتانش آورد...

-خوبی قربونت برم؟

-نگران من نباش مادر...

-الهی فداتون بشم ... خدا رو شکر حالتون خوبه... دیشب مُردم و زنده شدم خاله...

ماهی لب های خشکش را بهم سایید و گفت:

- نترس مادر بادنجون بم آفت نداره.... عادل کجاست؟

romangram.com | @romangram_com