#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_354


دیگر یارای مقاومت نداشت... تمام وجودش از شدت ضعف می لرزید... با دستانی لرزان پاکت آب میوه را گرفت و نی را در دهان گذاشت... با اولین میک، احساس کرد حسی عجیب و توصیف ناپذیر زیر پوستش دوید.دلش برای عاشقانه های عادل تنگ شده بود... دلش می خواست مثل قبل دیوانه بازی در آورد آن طوری که ناز همیشه از شرم و خجالت لب هایش را به دندان می گرفت و گونه هایش سرخ می شد... با صدای مهربان عادل به خودش آمد:

- همه شو تا ته بخور... فکر کنم فشارت پایینه که انقدر رنگت پریده...

این مهربانی ها را کجای دلش می گذاشت... لعنتی لحنش آن قدر دلنشین و خواستنی بود که هوش از سرش می برد... کاش می شد به عقب برگردد ... کاش می شد هنوزم عاشقش بود... اما عادل نگاه از چشمان او گرفت و از جا برخاست... دست بر جیب زد و به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست... خستگی از چهره اش می بارید... نگاه ناز اندام خوش فرم او را درنوردید... با خود گفت"خدایا حاضرم همه چی رو بدم فقط عادل مال من باشه" اگر می دانست همان لحظه همین جمله از ذهن عادل گذشته بود دیگر هیچ غصه ای نداشت... چشمان خسته ی عادل که بی اختیار باز شد، نگاه او را غافلگیر کرد و برای ثانیه ای غمی پنهان در چشمان او آشکار گردید... غمی که همین دیشب در چشم ماهی هم دیده بود... این چه چیزی بود که او از آن خبر نداشت؟...چه بود که ماهی را تا دم مرگ کشانده بود؟...

دیگر سکوت را جایز ندید و پرسید:

- چی به ماهی گفتی که به این حال و روز افتاد؟

****************

عادل تکیه اش را از روی دیوار برداشت و گامی به جلو آمد:

- نمی فهمم از چی داری حرف می زنی...

ناز مکثی کرد و خیره در چشمان او گفت:

- ماهی از سر شب حالش خوب نبود... تو فکر بود...

عادل میان کلام او دوید و گفت:

- خب این چه ربطی به من داره؟


romangram.com | @romangram_com