#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_353

عادل کنارش نشست و بی توجه به گفته ی او نی را در پاکت فرو برد و به سمتش گرفت و با لحنی خشک و بی روح گفت:

- بگیرش... رنگت خیلی پریده...

از این لحن سرد تنش یخ زد... یعنی آن قدر از او بدش می آمد.. لب جمع کرد و با پشت دست آب میوه را پس زد و با تحکم گفت:

- گفتم که نمی خورم...

عادل عصبی از جایش بلند شد.. رنگ و روی پریده ی ناز دیوانه اش کرده بود اما به خود نهیب زد" عادل بس کن ،اون دیگه مال تو نیست...پس تمومش کن." دیگر اصرار نکرد و آب میوه را همان جا کنار او روی صندلی گذاشت به سمت در سی سی یو رفت... نگران ماهی بود... اگر بلایی سرش می آمد هرگز خود را نمی بخشید. خودش می دانست حرف هایش با ماهی باعث این اتفاق شده است وگرنه ماهی زنی نبود که به همین راحتی از پا درآید...پیشانی اش را به در شیشه ای چسباند... پس چرا کسی خبر نمی داد؟... دقایقی بعد، در باز شد.. کمی از در فاصله گرفت و با دیدن پرستار به سمت او هجوم برد...

– خانم پرستار چی شد... بهتره؟

- اگه همون موقع احیاش نمی کردین زن بیچاره از دست می رفت... اما خدا رو شکر الان همه چی نرماله... الان دکترش هم میاد می تونین با خودش صحبت کنین...

عادل دستهایش را پشت گردن گذاشت و سر به آسمان کشید و با نفسی که به آسودگی بیرون میداد گفت:

- خدایا شکرت...

چشمان خیس ناز ، از همان فاصله هم دیوانه اش میکرد... مگر نه این که ماهی برای هر دو مادری کرده بود... ناز هق هق کنان زمزمه کرد:

-خدایا شکرت... خدایا از این که ماهی رو برام حفظ کردی ازت ممنونم...

عادل باز طاقت نیاورد و به سمتش رفت.. آب میوه را برداشت و به دستش داد:

- می دونم با حرفایی که زدم چشم نداری منو ببینی... اما به خاطر ماهی هم که شده اینو بخور...

romangram.com | @romangram_com