#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_352
نیش ندا تا بنا گوش باز شد و گفت:
- یه چند نفری هستن که باید گوشمالی شن...
-چه جوری باشه... فقط خط خطی بشن... یا این که راهی اون دیارشون کنم؟
- می خوام انتقامم رو ازشون بگیرم... اگه بدونی به خاطر اونا چه عذابی کشیدم...
- پس زنده شون نمی ذارم... از مادر زاییده نشده اونی که بخواد ندا خانم ما رو اذیت کنه...
لب هایش به خنده ای عمیق کش آمد و سر بر سینه ای پهن و مردانه او گذاشت ...
کاش خیلی زودتر از این ها با این مرد آشنا می شد... حیدر مردی درشت اندام و هیکلی و باچهره ای که او را به یاد فیلم های جاهلی قدیمی می انداخت، پر بود از مرام و معرفت !... در هفته ی گذشته او را از لجن زار خانه ی زری هندی بیرون کشیده و به قول خودش سرو سامانی به زندگیش داده بود... و حالا که دوباره به آرامش رسیده بود باز شراره های انتقام در وجودش شعله ور شده و آرام و قرار را از او گرفته بود... دلش نمی خواست امثال ناز و مازیار راحت به کار خود برسند و به ریش پدر نداشته اش بخندند... باید حالا که می شد... حالا که می توانست...حالا که کسی مثل حیدر را داشت، انتقام سختی از آن ها می گرفت، تا درس عبرتی برای آیندگان باشد...
****************
نا امیدانه دست بر شیشه کشید و قطرات اشک سیل آسا بر گونه هایش چکید... زنی که آن سوی شیشه چشم بسته بود ماهی بود... اصلا نفهمید چه طور به بیمارستان رسیدند... فقط زمانی که عادل بر سرش فریاد کشید را به خاطر داشت... ماهی را از دست رفته می دید و بی اراده جیغ می زد... جیغ هایی از ته دل و هیستریک... ماهی برای دقایقی مرده بود... اما عادل او را بر گرداند ... و این را مدیون دوره های کمک های اولیه ای بود که در عسلویه تفننی و در ساعات بیکاری گذرانده بود. دست های عادل که بر قفسه ی سینه ی ماهی نشست و با ضرب بالا و پایین شد، قلب ایستاده ی او را به کار انداخت.. تمام مدت ناز نفس در سینه حبس کرده بود و وقتی عادل گفت "خدایا شکرت "نفسش را محکم بیرون داده و هق زده بود...اورژانس که آمد ماهی را با خود برد و او به همراه عادل بی حرف و کلامی به دنبال آمبولانس راهی بیمارستان شدند... نگاه عادل به چهره ی رنگ پریده و چشمان خیس او خیره ماند. چند لحظه بعد طاقت نیاورد و با دیدن حال و روز ناز از جایش برخاست و به طرف او رفت... گوشه ی آستین او را گرفت و بی حرف او را به سمت نیمکتی در همان نزدیکی برد. ناز بی اراده نشست و عادل در پیچ راهرو گم شد...تپش های قلبش بی امان شده بود... حس نزدیکی به عادل حالش را بیشتر به هم می ریخت... هنوز در این فکر بود که عادل کجا رفته است که آب میوه ای مقابلش گرفته شد... نگاهش را بالا کشید و روی چهره ی درهم فرو رفته ی عادل مات شد...
-بگیرش...
دلش مقاومت می خواست ... زیر لب زمزمه کرد:
- میل ندارم...
romangram.com | @romangram_com