#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_351

-باشه آقا... من حرفی ندارم حالا می تونم برم؟

امیرعلی بی توجه به لبخند او سرش را تکان داد و به سمت پنجره رفت... از تپش های قلب بی قرارش هیچ خبری نبود... به راستی که عشق این زن در دلش مرده بود... اما به خاطر دخترک بی قرارش مجبور به این مصالحه بود... سوگل نیاز به مادر داشت.. تا کی باید به دنبال پرستار می گشت؟...مگر نه این که هیچ کس نمی توانست جای مادر را بگیرد... بی اراده به یاد ناز افتاد. همین چند روز پیش به دیدن سوگل آمده بود... هنوز هم از حرف هایی که شنیده بود در عجب بود... باورش نمی شد ناز دختر شوهر عمه اش باشد و خواهر ناتنی مازیار... هنوز مازیار را ندیده بود که اگر می دید حتما تمام عذاب هایش را در قالب مشتی نثار چانه اش می کرد...

آهی از سر افسوس کشید... حالا که سایه برگشته بود ، دیگر همه چیز در او مرده بود... زمانی فکر می کرد اگر سایه قبول کند و برگردد دنیا را چراغانی می کند. اما حالا هیچ حسی نداشت. درست مثل آدمی گیج و سرگردان وسط دوراهی زندگیش گیر کرده بود...

*******************

دستش را روی سینه ی مرد کشید و بوسه ای نرم بر آن زد... مرد از زیر پلک هایش نگاهی کرد و با صدایی خش دار گفت:

- نکن بی شرف... خیلی خسته ام...

-مگه کوه کندی...

–کم از کوه کندن نبود...

ندا پاهای خوش تراشش را روی هم انداخت و گفت:

- حیدر فکراتو کردی؟

-در مورده؟

- اِ... حیدر بهم کمک می کنی دیگه؟

-تو فقط جون بخواه.

romangram.com | @romangram_com