#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_349
-نه مادر برای چی ناراحت باشم...
-خاله یه چیز ی بگم!
-بگو مادر.
-نکنه عادل دلش نمی خواد من این جا باشم... حتما معذبه... نمی خواد من جلو چشماش باشم...
-چرا همچین فکری کردی؟
- آخه وقتی سر شام نیومد ، یعنی دوست نداره منو ببینه... به خدا مازیار هر روز اصرار می کنه برم اون جا... اما تا من از جواب آزمایش مطمئن نشم نمی تونم برم... بهش بگید یه ذره صبر کنه... به خدا من جذام ندارم... که از ترس سرایتش دیگه حتی نمی خواد منو ببینه...شایدم با خودش میگه این دختره چه قدر پرروئه!
بیچاره ماهی ، زبانش قفل شده بود و نمی دانست چه بگوید... از همه طرف به او فشار وارد می شد و نمی توانست لب به شکوه بگشاید...حرف های عادل همچون تکه سنگی سخت راه گلویش را بسته بود... ماهی را قسم داده بود که هرگز پرده از آن راز بر ندارد... اما حالا در برابر سخنان ناز کم آورده بود... ناز اشکی را که از گوشه ی چشمش بیرون غلطیده بود را با نوک انگشت پاک کرد و مظلومانه گفت:
- خاله دلم نمی خواست از پیش شما برم... دوست داشتم عروس شما باشم... عشقی که به عادل داشتم ، یه عشق الکی نبود... عادل با عاشقی کردناش عاشقم کرد. اما حالا خودش همه چیز رو بهم زد... هر چی فکر می کنم نمی تونم خودم رو به زور تحمیلش کنم... می دونی خاله از چی دلم گرفته ؟
ماهی در سکوت نگاهش می کرد. یارای حرف زدن نداشت. ناز ادامه داد:
- خاله به خدا هیچ کدوم از این چیزایی که می بینید نمی تونه شادم کنه... اصلا یه آدم مُرده ، کیف و کفش و لباس می تونه خوشحالش کنه؟ بهترین چیزا هم دل منو شاد نمی کنه... خاله دارم می میرم ... اما مجبورم ادای آدمای زنده رو دربیارم... مجبورم بخندم... چرا ؟ چون محکومم به این زندگی که همه چیزش برای من ناخواسته بوده... پدرم منو نمی خواسته... عشقم منو نمی خواد ... مجبورم برای این که تو این دنیای نکبتی که از همون روز اولش تا به الان یه روز خوش بهم نشون نداد، زندگی کنم و حق دم زدنم ندارم...
تحمل شنیدن حرف های ناز برایش سخت بود آن هم بعد از شنیدن حرف های عادل... قلب ناسور ماهی یارای این همه فشار را نداشت... احساس می کرد قلبش در میان دستی مشت شده است و محکم فشرده می شود ،حالتی که از بعد از ظهر هر لحظه تجربه اش کرده بود... دستش که به سمت قلبش رفت ناز کلام در دهانش ماسید... چهره ی کبود ماهی زبانش را قفل کرد ... اما وقتی ماهی کنار سفره نقش زمین شد جیغی از ته دل کشید و بلند ماهی را صدا زد...
************
نگاه امیرعلی روی چمدان بزرگ دسته دار خیره مانده بود. سایه با لبی پر از خنده مقابلش ایستاد و چشمان خوشرنگش را به او دوخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com