#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_348


ماهی که انگار در دنیای دیگری سیر می کرد فقط اوهومی گفت و دوباره مشغول چنگال زدن به غذای دست نخورده اش شد.. امشب از عادل هم خبری نبود. صدای ملایم و غمگین خواننده ای از اتاقش به گوش می رسید. سر شام به ماهی گفته بود "اشتها ندارم" و ماهی هم پی گیر نشده و ابروهایش بیشتر درهم فرو رفته بود... ناز هنوز هم مطمئن بود اتفاقی افتاده است... بی اختیار دلشوره گرفت. دستش به سمت دست ماهی رفت و روی آن قرار گرفت... ماهی نگاه از غذای هم چنان دست نخورده اش گرفت و بی کلام با نگاه پرسید" چیزی می خوای؟"

به خدا که ماهی را در این چند ماه هیچ وقت این گونه آشفته و بهم ریخته ندیده بود...این زن محکم و قوی را چه می شد؟ تپش های قلبش بیشتر شد... نکند عادل قصد رفتن کرده بود؟

تمام این روزها خود را درگیر و سرگرم کرده بود تا به او و بی وفایی اش فکر نکند اما باز هم با کوچکترین اتفاقی اول به یاد عادل می افتاد...

نگران پرسید:

- خاله؟

ماهی جواب نداد... تپش قلبش بیشتر شد... با لحنی محکم تر گفت:

–خاله؟

- جانم !

-چیزی شده؟

ماهی با صدایی که ناخواسته گرفته بود جواب داد:

-نه مادر چی می خواستی بشه...

-نمی دونم... اما شما خاله ماهی همیشگی نیستی... انگار از یه چیزی ناراحتی؟


romangram.com | @romangram_com