#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_347

نگاه تحقیر آمیز مازیار را مزه مزه کرده بود... به حرف های او فکر کرده بود ... و به این نتیجه رسیده بود ، تنها چیزی که ناز با او داشت فقط عشق بود..."عشق"... اما آیا عشق کافی بود؟... اگر قبلا اصرار بر این داشت که می تواند او را خوشبخت کند برای این بود که ناز هم وزن و هم کفرش بود... اما سرنوشت چرخیده بود و او حالا دختر صدر عظیمی و صاحب کلی ثروت بود... برادرش خوشبختی اش را تضمین می کرد در صورتی که عادلی در زندگی او نباشد... گذشتن از دل عاشق و بی قرارش خیلی سخت و دشوار بود... اما به خاطر او باید تن به این کار می داد....پس بی خیال دل عاشقش شد... مگر نه این که عاشق واقعی فقط خوشبختی معشوقش را می خواهد... به این باور رسیده بود که ناز با او خوشبخت نخواهد شد...اما تنها توانسته بود یک هفته این حس را در وجودش نادیده بگیرد... مگر می شد ریشه ی عشقی را که ماه ها در پی و جانش تنیده شده بود را به همین راحتی سوزاند... خدا شاهد بود که نتوانسته بود... دوری بی قرار تر و شیداترش کرده بود...

ماهی با مهربانی دست بر اشک های پسرکش کشید ... خدایا باز هم باید امتحان پس می داد... دیگر تاب این یکی را نداشت... انگار قلبش از جا کنده شده بود و کسی آن را محکم در دست می فشرد... به عادل حق می داد... و از دست خود عصبانی و خشمگین بود... چرا نفهمیده بود ... شاید هم عادل زیادی هنرپیشه ی خوبی بود و نقش بی وفایی را به خوبی اجرا کرده بود... قبول کرد این روی عادل را نشناخته است...

عادل میان اشک و آه خندید و گفت:

- باورم نمیشد اونم خیلی راحت قبول کنه... اما طاقت بی محلی های شما رو نداشتم... وقتی باهام حرف نمی زنی قلبم می خواد بترکه...

-نه مادر اون جوری نگو... ناز اگه زود قبول کرد به خاطر خودت بود... بهت حق می داد..

-خاله؟

- جانم... پسر مهربونم... عزیز دل ماهی.

-شما باورت می شه اون حرفا مال من باشه... یعنی انقدر سست عنصر و بی خاصیتم که به خاطر گناه یه نفر دیگه این جوری همه چیزم رو نابود کنم؟ خاله ناز واسه من حکم نفس رو داشت... دارم از بی نفسی می میرم.. نمی دونم چرا قلبم آروم و قرار نداره... چی کار کنم دلم آروم شه؟ چند روزه دارم خفه میشم... حالم خوب نیست خاله... دلم می خواد بمیرم...

ماهی سر پسرکش را به آغوش کشید و زمزمه کرد:

- هیشش... راه سختی رو در پیش گرفتی مادر...

**

چهره گرفته ی ماهی را با کلافگی زیر نظر گرفته بود... تکه ای از نان و کتلت خوش عطر بو را در دهان گذاشت... آن قدر ذهنش درگیر چهره ی بهم ریخته ی ماهی بود که لقمه را نجویده فرو داد. اما لقمه در گلویش گیر کرد و راه نفسش را بست... ماهی آن قدر در افکار ش غرق بود که متوجه او نشد. راه نفسش بسته شده بود و احساس می کرد سنگی در قفسه ی سینه اش گیر کرده است..داشت خفه می شد... به زحمت لیوان را پر از آب کرد و لاجرعه سرکشید..تکه با فشار پایین رفت و باعث شد دردی را در سینه احساس کند... نفسی گرفت و متعجب به ماهی گفت:

- وای خاله داشتم خفه می شدم...

romangram.com | @romangram_com