#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_346
شانه های عادل لرزیدن گرفت... ماهی دلش هری فرو ریخت... او با عشقش چه کار کرده بود؟
جلو تر رفت شانه های لرزان او را گرفت و محکم تکان داد:
- با تو ام...ها.... چی کار کردی تو؟
چشمان پر از اشک عادل لرزی را بر تنش نشاند...آن قدر با تجربه بود که این نگاه عاشق نادم و پشیمان را نشناسد...
عادل با صدای گرفته و خش دار گفت:
- خاله من فقط می خواستم اون خوشبخت باشه...
به یک باره دست ماهی بالا رفت و بر صورت عادل شست . برق از چشمان خوشرنگش پرید... دست روی صورتش گذاشت... و با نگاهی ناباور به او چشم دوخت.
ماهی با صدایی پر از خشم گفت:
- اگه اون موقع این سیلی رو نزدم ، واسه این بود که فکر می کردم لیاقتش رو نداری... اما الان اینو زدم که بگم پسر راهو اشتباه رفتی. تو چی کار کردی با خودت و این دختر؟...
- در صورتی خوشبخت می شد که من توی زندگیش نباشم.
یاد آنروز آتش به جانش می انداخت ... روزی که از ناز گذشته بود...دو روز تمام با خود جنگیده بود... همه چیز را سبک ،سنگین کرده بود... و دست آخر بهترین گزینه را انتخاب کرده بود. مگر نه این که مازیار قرار بود خوشبختش کند... هر چه بود برادرش بود.. قرار بود نازش صاحب همه چیز شود... از ماشین و خانه و هر چیزی که در تمام این سال ها از آن ها محروم بود... مازیار پرسیده بود:
"چی می تونی به خواهرم بدی؟ اصلا چی داری که بدی... خونه؟... ماشین؟... سفرهای آن چنانی ؟... بهترین لباس و اسباب منزل؟... کدوم؟ یا می خوای یه عمر با نداری ، زندگی براش بسازی.پسر خوب فکراتو بکن، این دختر بیست و یک سال از همه چیز محروم بوده... اگه با تو باشه محروم تر میشه... شاید حالا حالاها تو نتونی این چیزا رو براش مهیا کنی"
romangram.com | @romangram_com