#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_345

امیر علی سردر گم بود... پای سوگل که وسط می آمد همه چیز برایش کم رنگ می شد... زیر لب زمزمه کرد:

- باید فکر کنم...

و تماس را قطع کرد...

******************

روزها مثل برق و باد از پس یکدیگر می گذشتند..حالا ناز خانواده اش را پیدا کرده بود و با وجود دلتنگی هایی که برای عادل داشت آن قدر سرگرم شده بود که دیگر کم کم عادل و تمامی خاطراتش را از یاد ببرد..پدرش را کم بیش بخشیده بود و گاهی به همراه مازیار به دیدنش در بیمارستان می رفت. از طرفی مازیار همه جوره در کنارش بود و هر روز با دست هایی پر به خانه برمی گشت. ماهی روز به روز شاهد این تغییرات می شد و برای دخترکش از ته دل خوشحال بود... اما نمی دانست چرا عادل روز به روز بیشتردر خود فرو می رود و غم عظیمی را که در چشمانش لانه کرده بود به وضوح می دید. کمتر با او هم کلام می شد و هنوز از دست او دلخور بود... بعد از ظهر یکی از همان روزها صدای غمگین خواننده ای او را به سمت اتاق عادل کشاند... زیر لب زمزمه کرد:

-اصلا معلوم نیست این پسره چشه؟

کمی مکث کرد و با عصبانیت نفسش را بیرون داد و در را باز کرد و وارد اتاق شد.. اما با دیدن عادل که زیر پنجره ی اتاقش زانوی غم بغل گرفته بود ، دلش چنگ شد و گفت:

- چی شده مادر چرا قنبرک گرفتی...مگه خودت نخواستی ... آخه چرا همه چی رو خراب کردی؟

عادل بی ان که به ماهی نگاه کند زمزمه کرد:

-نمی تونم فراموشش کنم ماهی... خیلی سخته... خیلی.

سپس نگاه غم زده اش را از بیرون گرفت و به سمت ماهی برگشت... چرا بغض داشت این پسر؟! چانه اش می لرزید. با افتادن قطره اشکی از گوشه ی چشمانش... به یکباره شصتش خبر دار شد... خدایا چه کار کرده بود این پسر؟

عصبی فریاد زد:

- تو چی کار کردی عادل؟

romangram.com | @romangram_com