#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_344


- به خدا دارم از این مملکت می رم... بذار یه بار دیگه ببینمش...

امیر علی پلک بر هم گذاشت و با خشم گفت:

- هر غلطی می کنی، این بچه رو بازی نده...

-نه به خدا... من و مامان داریم میریم... امیر بذار ببینمش...

پوزخند بر لبان امیرعلی نشست:

- ببینیش، که چی بشه؟... از این داغون ترش کنی؟... سایه این بچه رو بیشتر از این آزار نده...

سایه دردمندانه نالید:

-تو به من راه نمی دی... امیر من پشیمونم... دارم از دردی دوری شما جون می دم... غلط کردم... یه گ*ه*ی خوردم حالا هم دارم تاوان پس می دم...اگه تو ببخشی.. کنیزی تو می کنم... برای دخترم مادر می شم... اما هر کاری کردم تو راهمو بستی... نذاشتی بهت نزدیک بشم... تو رو خدا بذار ببینمش...

امیرعلی کلافه گفت:

- سایه این بچه یه عمل سرنوشت ساز داره... دکترا گفتن باید روحیه داشته باشه... اما تو با این کارات بهمش ریختی... گریه براش ضرر داره... اما شب و روزش شده گریه!

سایه از فرصت به دست آمده استفاده کرد و گفت:

- امیر اجازه بده براش مادری کنم... نذار اشتباهی که یه عمر کردم دامن سوگل رو بگیره...


romangram.com | @romangram_com