#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_343
-د پاشو ... فکر کردی با اون چندر غاز که دادی می تونی واسه خودت خانمی کنی...
ندا نالید:
- آخه لامصب تو که دیدی مامورا همه جا رو قرق کردن... جرات ندارم نزدیک خونه بشم... وگرنه انقدر دارم که محتاج هیچ کدومتون نباشم...یه ذره بهم فرصت بده.
زری چشم هایش را ریز کرد و با لحنی طلبکارانه گفت:
-حالا واسه ما قُپی نیا... انقدرم تیتیش مامانی نباش... امشب اگه می خوای این جا بمونی و شام بهت بدم، باید دم این مشتری جدید رو خوب ببینی...
از درد پلک هایش را روی هم گذاشت... شب وحشتناکی را پشت سر گذاشته بود... از کجا می فهمید این چنین تقاص کارهایش را پس خواهد داد... مگر یک بار دختر معصومی را به دست گرگ هایی این چنینی نسپرده بود... او که خود خواهانه خواسته بود سرنوشت کثیفی را برای دیگری رقم بزند حال خودش در دام کثیف تری اسیر شده بود. در دل به زمین و زمان ناسزا گفت... یک هفته بود که جا و مکان درست و حسابی نداشت... مامورها به دنبالش بودند... و برای رفع گرسنگی کارش به تن*فر*وشی کشیده بود... کاری که اگر نمی خواست هم مجبور به تن دادن به آن شده بود... همین دیشب بود که آرزو کرد، کاش در همان زندان مانده بود... یک عمر در زندان می ماند شرف داشت به این آزادی کثیف!... دیگر چیزی به اسم ندا را نمی شد از چهره اش خواند. با خود زمزمه کرد"خودم کردم که لعنت بر خودم باد"...
******************
-می خوام برای آخرین بار اجازه بدی دخترمو ببینم...
امیرعلی گوشی را در دست فشرد و گفت:
- یه بار گفتم دیگه دور و بر ما نباش...
سایه نالید :
romangram.com | @romangram_com