#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_342


******

لگدی که به پهلویش خورد ، دردی جان فرسا را در وجودش ریخت... صدای مرد بالای سرش باعث شد چشم باز کند...

-دِ... پاشو زنیکه... خوب جا خوش کردی...

بی رمق در جا نشست... و در دل ناسزایی نثار فری و پری و هر که به آن ها متصل بود، کرد... هرگز فکر نمی کرد این چنین رکب بخورد.

اسیر دستانی شده بود که نتیجه ی اعمال کثیف خودش بود... با صدای کشدار زنی که وارد اتاق شد نفسش در سینه بند آمد:

- پاشو... پاشو ... زودتر باید جا رو تحویل بدم... دِ پاشو تن لش... مگه خونه ننه ته، این جوری ولو شدی؟

تن کبود و آش و لاشش را که دیشب به طرز وحشیانه ای زیر دست و پای اسی پلنگ به تاراج رفته بود به زور به گوشه ای کشاند و ناله کنان زمزمه کرد:

- تو روحت... چرا نمی ذاری یه کم جون بیاد تو تنم...به خدا حالم بده.

زن که به خاطر چهره زیبا و هندی وارانه اش به لقب "زری هندی" معروف بود، جلو آمد و گفت:

- اگه پول می خوای باس بری دنبال مشتری... این مشتری هم که بدجور آش و لاشت کرده؟

ندا نگاه بی حال و نزارش را به او دوخت و گفت:

- مرتیکه ی کثافت ... داغونم کرد... تو رو خدا بذار یه گوشه بخوابم...


romangram.com | @romangram_com