#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_341

****************

نگاهش به دست پر تمنای مازیار مات شده بود... دستی که به سویش دراز شده بود... یک بار دست مردی را گرفته بود و آن مرد با بی رحمانه ترین روش او را از خود رانده بود و احساسات تازه جوانه زده اش را پرپر کرده بود... آیا می توانست باز هم اعتماد کند؟

مازیار برادرش بود. هم خونش بود... شواهد که این گونه نشان می داد... عشق و محبت را در نگاه مازیار به وضوح می دید... اصلا از همان روز اول ،همین ارتباط خونی بود که باعث شد حسی متفاوت نسبت به او پیدا کند و حالا دلیل همه ی آن حس ها را خوب می فهمید...

خدا را پنهان نبود، از وقتی عادل تنهایش گذاشته بود ،دلش می خواست جواب آزمایش مثبت باشد.. دلش برادر می خواست... یک حامی محکم و قوی... شاید هیچ وقت در باورش نمی گنجید این چنین عادل به او پشت کند.

بی اختیار دستش را بالا آورد و دست مازیار را که هنوز به سمتش دراز بود گرفت... یک هفته بود که عادل نگاهش نمی کرد... یک هفته که با زجر و درد گذشته بود... اما حالا مازیار مقابلش ایستاده و از او همراهی می خواست... چرا دروغ ؟ دل به همین برادر خوش کرده بود... حالا که عادل با دلش بد تا کرده بود پس همراهی با مازیار مانعی نداشت... شب ها در تنهایی هایش به حال غریب خود گریسته بود... اما اجازه نداده بود صدای هق هق هایش به بیرون از اتاق سرایت کند.. و یک هفته بود که ماهی با عادل هم کلام نشده بود... اما عادل محکم و مصمم روی حرف خود ایستاده بود... حتی گفته بود "مگر زور است"...حالا کار به جایی رسیده بود که ماهی را به زور گویی متهم می کرد...

باید خیال ماهی را از خود راحت می کرد... رفتن با مازیار یعنی داشتن حامی... داشتن تکیه گاه..وهر چه بود برادرش بود. جواب آزمایش که می آمد برای همیشه می رفت... می رفت که کنار برادرش زندگی کند... اما پدرش؟ هنوز سر دوراهی بود...برای بخشیدن... و دلش بی قرار بود و بی تاب این بخشش!

شاید ، بایست او را هم می بخشید تا زندگی کم کم رنگ خوشش را نشانش می داد... مگر نه این که نبخشیده بود و خدا عزیز ترین کسش را گرفته بود...

آن قدر در فکر و خیال غرق بود که نفهمید چگونه در آغوش مازیار فرو رفت . لبریز شد از حس های شیرین و دلنشین... عطر برادرش را با لذت به مشام کشید... مازیار برادروارانه نگاهش کرد و بوسه ای نرم بر پیشانیش گذاشت و زمزمه کرد:

- خیلی خوشحالم ،تو خواهرمی... چیزی که همیشه حسرتش رو داشتم.

گیج و مسخ شده به مازیار نگاه کرد..مازیار مهربانانه زمزمه کرد:

- می دونم اون نامرد باهات چه جوری تا کرده ... اما از این به بعد هیچکی نمی تونه خواهر منو اذیت کنه...

نمی دانست چرا هنوز هم دلش برای عادل بی تابانه می تپید... دوست نداشت مازیار او را " نامرد" خطاب نماید... مگر نه این که هنوز عاشق عادل بود...

ساعتی بعد از خانه خارج شدند و این نگاه حسرت بار عادل بود که بدرقه راهشان گشت...

romangram.com | @romangram_com