#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_340


- خاله زور که نیست... تو رو خدا اذیتش نکنین...

او هنوز عاشق عادل بود... برعکس عادل که توانسته بود از او به راحتی بگذرد، ناز هنوز در گوشه گوشه های قلبش چنین چیزی را باور نکرده بود.....ماهی با ناراحتی گفت:

-پسره ی بی لیاقت ... نمی دونم والا .. چی بگم نمی دونم...

ناز دلش نمی خواست ماهی را بیش از این ناراحت کند... و حالا که عادل پسش زده بود نمی خواست ماهی احساس گناه کند.. به همین خاطر با لحنی مهربان گفت:

-میشه دیگه راجبش حرف نزنیم...خاله برام تعریف کنید... تنها حرفای شماست که به من آرامش میده.. سختی های من در برابر مشکلات و سختی های شما چیزی نیست...

می دانست که الان وقت گریه و زاری نیست. چرا که با این کار باعث غم و ندامت بیشتر ماهی می شد...

ماهی آهی از ته دل کشید وگفت:

-چی بگم مادر بشین تا برات بگم... خودمم دلتنگ اون روزام...

*********************

دوماه از دستگیری سیاوش می گذشت... یه روز صبح با حالت تهوعی شدید از خواب بیدار شدم و تا یک ساعت انقدر عق زدم که رمقی برام نموند... باز هم حامله بودم.. از این که یه موجود زنده تو وجودم در حال رشد بود اونم از مردی که عاشقش بودم شادی زیر پوستم دوید... خیلی دوستش داشتم... می دونستم اونم مثل سیامک برام عزیزه... اما خب یه زن تنها بایه بچه ی دوساله و یه شیکم بالا اومده، بدون مرد... بدون سایه سر ... کار برام سخت تر شده بود... سر سیامک، سیاوش کنارم بود... اما حالا باید طعم تنهایی رو می چشیدم... با اون وضع و حال خودم رو ملزم می دونستم تا هر روز برم دم زندان ... تا بلکم فرجی بشه یه خبر از سیاوشم بگیرم ....اما دریغ از خبر... روزها می گذشت و من به عشق این که سیاوش وقتی آزاد بشه می تونم با یه بچه دیگه به استقبالش برم مواظب خودم و بچه هام بود... تا این که موعد به دنیا اومدن دخترم ماهرخ رسید... ناگفته نمونه تو نبود سیاوش واقعا همسایه ها کمکم می کردن و تنهام نمی ذاشتن... اون شب وقتی دردم شروع شد دختر یکی از همسایه ها پیشم بود...آخه زن های همسایه از وقتی پا به ماه گذاشته بودم هر شب یکی رو پیشم می فرستادن تا تنها نباشم و با شروع درد بتونم بهشون خبر بدم... زایمان این بار خیلی راحتتر بود و دخترم با مهربونی به دنیا اومد... دختری که واقعا رخی مثل ماه داشت و بی اندازه شبیه پدرش بود...من و سیامک عاشقش بودیم. دلم فقط می خواست هر چه زودتر پدرش آزاد بشه و بتونه روی ماه دخترش رو ببینه... سیاوش عاشق بچه بود و حالا نمی دونست برای بار دوم پدر شده... زمان می گذشت و بچه ها بزرگ و بزرگتر می شدند...چیزی حدود پنج سال تو تنهایی بچه ها رو به دندون کشیدم... از طرفی مملکت تو جوش و خروش بود... دیگه کم کم زمزمه هایی که شنیده میشد خبر از اتفاقات خوش می داد... تحمل اون روزا تو بی خبری مطلق از من زنی ساخته بود که به خاطر حفظ بچه هام باید قوی می بودم... دلم می خواست وقتی سیاوش آزاد شد و به خونه برگشت منم حرفی برای گفتن داشته باشم...تازه سیامک می خواست به مدرسه بره که اون سال انقلاب شد...درست چند ماه قبل از پیروزی انقلاب یعنی تو آبان ماه تعدادی از زندانیان رو آزاد کردند که سیاوش هم مابین اونا بود...برای دیدن سیاوش بی تاب بودم... هر روز تظاهرات بود و شعا ر" زندانی سیاسی آزاد باید گردد "همه جا رو پر کرده بود... برای همین خیلی ها قبل از این که انقلاب به ثمر برسه آزاد شدند...

آزاد شدن اما چه آزاد شدنی... وقتی سیاوش رو دیدم برام باور پذیر نبود که این همون سیاوش پنج سال پیشه. مردی که هنوز به چهل سال پا نذاشته بود موهاش جو گندمی شده و صورتش خیلی شکسته و پیر به نظر می رسید... بیچاره سیاوشم....اعمال وحشیانه ترین شکنجه ها برای اقرار زندانی ها تنها کاری بود که از دست ساواک و رژیم شاهنشاهی بر می اومد.. اما این مردان و زنان غیور ما بودن که با مقاومت بلاخره تونستن در برابر اونا بایستن و انقلاب رو به ثمر برسونن...

سیاوش وقتی به خونه اومد به خیال وجود تنها پسرش سراغ سیامک رو گرفت و وقتی ماهرخ پنج ساله رو کنار سیامک دید به گریه افتاد... دلتنگش بودم اما اجازه دادم با به آغوش کشیدن بچه هاش کمی از التهاب درونش کم بشه و آرامش بگیره... اون قدر از خوشحالی گریه کرده بودم که چشمام باز نمی شد... اما کلی حرف برای گفتن داشتیم . اون شب تا صبح پلک رو هم نذاشتیم و دوری و تنهایی پنج سال رو برای هم بازگو کردیم... اون از عذاب و شکنجه ها می گفت و من از تنهایی و سختی بزرگ کردن بچه ها...


romangram.com | @romangram_com