#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_339
- خاله شما نخواستی بهش بگی... بالاخره یکی باید بهش می گفت...
ماهی دستش را بالا برد ... عادل چشم هایش را بست... منتظر این سیلی بود . اما دست ماهی همان جا ماند و پایین نیامد...
-لیاقت این سیلی رو هم نداری پسر... از جلوی چشمام دور شو...
دست ماهی که پایین افتاد، عادل چشم هایش را باز کرد. ناز با چشمانی ملتهب به هر دو می نگریست... عادل سرش را پایین انداخت و بی حرف از اتاق بیرون زد.
ماهی لنگ لنگان به سمت او آمد... اصلا هر بار ناراحت و عصبی می شد پا دردش هم دو برابر اذیتش می کرد... ناز را که در آغوش گرفت دوباره اشک های او سرازیر شد... این بار اشک های ماهی هم با او همراهی می کردند... دلش عجیب شکسته بود اما با این حال گفت:
- خاله بهش حق می دم... اون حق انتخاب داره.
–بی خود کرده پسره ی نفهم ... می دونم باهاش چی کار کنم... نه به اون که یه پاشو کرده بود تو یه کفش بریم محضر... بریم محضر...نه به این حرفا.
ناز با لحنی دلگیر گفت:
- نه خاله تو رو خدا... به حال خودش بذارش... زندگی و ازدواج که زوری نمیشه...خب تا الان از هیچی خبر نداشت..
- چی بگم مادر... عشقم عشقای قدیم... جوون های این دوره زمونه ان دیگه... یه روز عاشق، فردا روزم فارغن... پاک این پسر منو از خودش نومید کرد.
- خاله چرا بهم نگفتید؟
- چی می گفتم مادر... می گفتم پسره ی نادون پشیمون شده...
بالحنی پر از مظلومیت گفت:
romangram.com | @romangram_com