#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_338
تیر زهرآلود بر قلبش نشست و سوزشش را بیشتر کرد... چشمان مات زده اش باعث شد عادل باز بلندتر از حد معمول بگوید:
- ناز... دست از سرم بردار می فهمی... چند روزه دارم فکر می کنم خدا یه حکمتی تو کارش بود که رابطه ی ما رو رسمی نکرد...
ضربه ی عادل آن قدر قوی بود که زبان تکلمش قفل شد... عادل کمی خود را جلو کشید و نفس نفس زنان گفت:
- تو که نمی خوای به خاطر ترحم باهات ازدواج کنم...
اصلا انگار خواب می دید... باور نمی کرد عادل این طور بی رحمانه احساساتش را زیر پا لگد کوب کند... حالا احساس می کرد عادل تیر را بیشتر در قلبش فرو می برد...
چشمان عادل پر از نفرت شد و زمزمه کرد:
- سعی کن منو فراموش کنی...
حتی قادر به نالیدن نبود... فقط قطرات اشک بود که گویای زبان حالش می شد... عادل خود را عقب کشید و ضربه ی پایانی را زد:
- هر چه قدر فکر می کنم ، نمی تونم با یکی مثل تو ازدواج کنم...
با صدای ماهی هر دو به عقب برگشتند...
–عادل!
عادل با اخم های نشسته از ناز دور شد و به سمت ماهی چرخید:
romangram.com | @romangram_com