#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_337
با صدای گریه سیامک به داخل خونه دویدم... اما فکرم پیش سیاوش موند...
از فردای اون روز کار من شروع شد ... هر روز می رفتم دم زندان و سراغ سیاوش رو می گرفتم. حالا فهمیده بودم زنده است اما تو دستای ساواک اسیر بود... نامردا اجازه نمی دادن خبری ازش بگیرم... سیاوشم تو دستای اونا اسیر بود و کاری از دست من ساخته نبود.بدبختی با حرف هایی که از شکنجه های ساواک شنیده بودم حالا روز به روز آرزو می کردم کاش سیاوش همون روز می مرد... یکی از زن های همسایه که از همون روز به بهونه ی کمک پاش به خونه م باز شده بود حرف هایی می زد که مو به تن آدم راست می شد... نمی دونستم بیچاره سیاوش در چه حالیه و دارن چه بلایی سرش میارن...اما هرشب کارم گریه و زاری بود...
ماهی به این جای داستان که رسید رو به ناز کرد و گفت:
- خدا خیلی بزرگه ناز... آدما رو امتحان می کنه... صبر و تحملشو نو می سنجه... اون روزا فکر می کردم چرا خدا نمی ذاره یه کم راحت باشم؟... چرا همه ی بدبختی ها رو سر من هوار کرده؟ ... مگه من چه گناهی کردم که باید این همه بدبختی رو تحمل کنم؟ اما باور کن لا به لای اون همه مشکلات هیچ وقت ناشکری نکردم...یعنی اولش شاید گریه می کردم ... بی قراری می کردم... اما ناشکری نه... تو هم مادر داری امتحان پس می دی...
****************
با تعجب به عادل خیره شد... دو روز بود که عادل از این رو به آن رو شده بود... هر جا که ناز بود عادل از آن جا فراری بود.. اگر هم بود سعی می کرد نگاهش را از او بدزد... دیگر یقین داشت فکری که کرده بود درست است... همه که مثل ماهی نمی شدند... بالاخره او هم زنی می خواست که حلال زاده باشد... نکند فکر می کرد بچه هایش مشکل دار می شوند... نمی دانست بین ماهی و عادل چه می گذشت که دایم در حال پچ پچ بودند... اما مدام اخم های ماهی گره خورده بود... لحظه به لحظه متنفر تر می شد از این زندگی... مگر نه این که خدا خودش عادل را برای دل شکسته اش فرستاده بود... یعنی حالا به همین راحتی می گرفتش...دلتنگ محبت های عادل بود. اصلا از همان روزی که از بیمارستان برگشته بودند عادل عوض شده بود... هزار بار فکر کرد، شاید تأثیر حرف های احمد بود که او را این چنین از چشم عادل انداخته بود... حس بد و دل آشوبی که وجودش را پر کرده بود برای او نوید روزهای خوبی را نداشت...
عادل سنگینی نگاه او را حس کرد و سر بالا کشید و با نگاهی پر از انزجار نگاهش کرد... نگاه عادل لرزش شدیدی بر تنش نشاند.
- چیه چرا این جوری نگام می کنی؟
ناز لب گزید و با صدایی لرزان گفت:
- عادل چی شده؟ چرا این جوری حرف می زنی؟ چرا دیگه باهام حرف نمی زنی؟
-مگه چی کار کردم... باید برای همه چیز به شما جواب پس بدم؟
این لحن حرف زدن از سوی عادل برایش قابل هضم نبود... باور نمی کرد این چنین مورد خطاب عادل قرار گیرد... عادلی که همیشه با لحن آرامش، گویی او را ناز و نوازش می کرد... این چنین تندخویی را از او سراغ نداشت...چانه اش لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد... سوزشی را در قلبش احساس کرد...اما با کلام بعدی عادل دیگر باور کرد عادلش را عوض کرده اند... او عادل همیشگی نبود... اصلا او عادل نبود...
-اگه گریه کنی خودت می دونی... پاشو خودتو جمع کن... الان خاله میاد فکر می کنه چی کارت کردم...
romangram.com | @romangram_com