#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_336


– نه بابا...یه تیر توی پاش زدن ... بقیه اش هوایی بود...مگه ندیدی؟

یعنی سیاوش زنده بود؟ !

تمام رمقی که از تنم رفته بود ، دوباره برگشت و خنده بر لبهام نشست.. دست زن رو گرفتم و همونطور که از خوشحالی می خندیدم، گفتم:

- تو رو خدا مطمئنی زنده بود...

-اِوا دورغم چیه.. خودم دیدم گرفتنش... کردنش تو ماشین و سریع رفتن...

فقط یه جمله بود که چند بار تکرار کردم:

- خدایا شکرت... الهی قربونت برم خدا...

باورم نمی شد که سیاوش هنوز زنده ست و می تونم دوباره ببینمش... اشکهای خوشحالی سرازیر می شد و میون خنده گریه می کردم... به کمک اون زن از جام بلند شدم... تازه متوجه دور و برم شدم ... چند نفر زن و مرد وایستاده بودن و نگام می کردن. نگاهی عاقل اندر سفیه بهشون انداختم و با خوشحالی پرسیدم:

- شما ها هم دیدید که سیاوش زنده بود؟

یکی از مرد ها با ناراحتی جلو اومد گفت:

- آقا سیاوش به گردن ما حق داره... هر موقع کاری داشتی خبرمون کن...

اما من یه چیز برام مهم بود" زنده بودن سیاوش"


romangram.com | @romangram_com