#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_335

- اگه قرار باشه با اولین اتفاق و مشکلی توی زندگی یکی از طرفین خودشونو کنار بکشن، اصلا از همون اول ازدواج نکنن بهتره...

دلش کمی آرام شده بود... در این چند روز تنها چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود همین مسئله بود.از ترحم بی زار بود... دلش نمی خواست عادل از روی ناچاری و یا دلسوزی با او ازدواج کند. ماهی را همه جوره قبول داشت اگر حرفی می زد پای آن ایستاده بود . باید با عادل هم صحبت می کرد. باید از او هم مطمئن می شد... خدا رو شکر کرد که هنوز عقد و پیمانی جدی بین شان صورت نگرفته بود تا نتواند راه برگشتی داشته باشد...

چشمانش را بست و گفت:

- خاله تو رو خدا یه چیزی بگو . می خوام فکرم برای چند ساعتم که شده از این جا دور بشه... دلم می خواد به هیچی فکر نکنم...





*******************

با ضربه های سیلی که تو صورتم می خورد بهوش اومدم... چه اتفاقی افتاده بود؟ وقتی خودم رو تو کوچه و تو اون حالت دیدم همه چیز به یادم اومد و تنها اسم سیاوش بود که بر زبانم نشست... نالیدم:

- سیاوش...

زن همسایه با ناراحتی نگام کرد و گفت:

- نامردا گرفتنش... نتونست از دستشون در بره...

هق زدم:

-کشتنش... صدای شلیک گلوله اومد...سیاوشم.

romangram.com | @romangram_com