#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_334
راه نفس کشیدنش بند آمده بود. تحمل فکر کردن به این مسئله را نداشت.. همیشه تنها چیزی که می توانست تصور کند این بود که پدر و مادری فقیر داشته و او را سر راه گذاشته اند، نه این که در اثر ارضای امیال حیوانی یک نفر پا به این دنیا گذاشته باشد... حالا که بیشتر فکر می کرد بیشتر از خودش منزجر می شد.
ماهی دست بر پشتش کشید و نوازشگرانه گفت:
- نکن مادر... با خودت بد نکن... این حرف های بی ارزش رو کی تو مغزت فرو کرده... تو بی گناهی... تو مثل برگ گل می مونی... هر گناهی ام اگه هست از جانب اون مرده...
-خاله دیگران چی فکری درباره ی من می کنن... می دونم شاید تو چشم شما و عادل بی ارزش شدم...
ابروهای ماهی در هم فرو رفتند و سر او را به آغوش گرفت و گفت:
-هیشش... دیگه این حرف رو نزن ... کجا دیدی گناه یه نفر رو به پای یه بی گناه بنویسن... تو توی این ماجرا تنها کسی هستی که گناهی نداشتی و بیشترین صدمه رو دیدی...
-خاله می ترسم...
-از چی مادر؟
-از این که عادل دیگه منو نخواد...
-چی فکر می کنی تو مادر...عادل رو هنوز نشناختی؟
- خاله نمی خوام از روی ترحم منو بخواد... نمی خوام دیدش تو زندگی با من عوض بشه...
ماهی عصبی شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com