#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_333
و با اشاره به طبقه ی بالای بیمارستان گفت:
- اون مردی که اون بالا خوابیده... اگه الان این وضع و حال رو داره ... داره تقاص پس می ده ... می فهمید؟... مادرم یه دختر جوون بوده... مطمئنا مثل همه ی دخترای هم سن و سال خودش هزار تا آرزو داشته... اما این آقا با کار کثیفش اونو جوون مرگ کرده... باز اگه بعدش پسش نمی زد، اگه حمایتش می کرد، شاید الان می تونستم ببخشمش. اما اون نخواسته پای کار اشتباهش وایسته...نمی دونم حالا هم چی فکر کرده، دچار عذاب وجدان شده . وگرنه برای گرگ درنده ای مثل اون هیچ فرقی نمی کنه... من تموم عمرم در حق مادرم بی انصافی کردم... همش با خودم می گفتم... مادرم یه زن بی عاطفه بوده که تونسته منو ول کنه و بره... اما نمی دونستم شاید گیر یه آدم خودخواه و لاابالی که فقط فکر ارضای امیال خودش بوده افتاده...
احمد حق داد به این دختر که مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید... اما به عظیمی قول داده بود... همان روز که حال عظیمی ساعت به ساعت بدتر می شد از او قول گرفته بود تا برایش طلب بخشش کند...باید تلاشش را می کرد.... ناز قطرات اشکی را که بی اجازه از او بر گونه هایش می ریخت را کنار زد و محکم گفت:
- نمی تونم ببخشمش... اون منو نخواست... منم نمی خوامش...
**************
ماهی نگاهی ناراحت به چشمان متورم و سرخ ناز انداخت و گفت:
- نمی خوای تمومش کنی؟ فکر می کردم قوی تر از این حرفایی...
ناز اشک را از گوشه ی چشمانش پاک کرد و با صدایی خش دار جواب داد:
-خاله... چی کار کنم دست خودم نیست...
و با اشاره به قلبش ادامه داد:
- اینجا داره می ترکه...
-الهی قربونت برم مادر... می دونم سخته. اما دیگه اینم جزیی از سرنوشته...
-هر چیزی رو فکر می کردم الا حرومزادگی... خاله من.. خال...
romangram.com | @romangram_com