#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_332
*******
ناز روی نیمکت حیاط بیمارستان نشسته بود و گریه می کرد... به او حق می داد .. مگر نه این که مادرش را نیز بارها و بارها به این حالت دیده بود...
کنارش نشست و گفت:
- وقتی دیدمت با خودم گفتم... بالاخره وقتش رسید... موعد تاوان پس دادن رسیده... منم در حق مادرت کم نامردی نکردم...شاید اگه اون شب نمی ترسیدم، با اون حال ولش نمی کردم الان زنده بود... هر چند که هنوز نمی دونم اون شب بعد رفتن من چه اتفاقی برای طناز افتاده... مسلما اون موقع زنده بوده که تونسته تو رو صحیح و سالم به دنیا بیاره...
ناز هم چون کودکی معصوم با پشت دست اشک چشم هایش را پاک کرد و گفت:
- چرا این کارو کردین؟ شما که همه چیز رو می دونستین برای چی این رازو فاش کردین؟ می ذاشین همه چی همون جوری بمونه...
احمد نفسی عمیق کشید و گفت:
- برای این که تحملم تموم شده بود ... دیگه نمی تونستم بار این همه گناه رو به دوش بکشم... همه ی زندگیم شده بود طناز... اگه آقا ظلم کرد بهش... من بدترش کردم... هر کدوم مون داریم تاوان پس می دیم... حالا یکی بیشتر ، یکی کمتر... مادرت خیلی مظلوم بود... یکی از دوستای همشهریم معرفیش کرده بود... نمی دونم چه جوری بگم... اصلا آقا اهل این کارا نبود... یعنی بود...ها اما فقط با اهلش... یعنی هر کی با آقا بود خودش می خواست... یا به خاطر پولش... یا حالا هر چی ... اگه می زد و به بچه می موند . آقا یه دوستی داشت که خیلی راحت از شر بچه راحتش می کرد...بگذریم . فقط اینو می دونم اون روز آقا تو حال خودش نبود... اما یادمه خیلی بعدتر ها یه روز وقتی حالش بد بود اعتراف کرد... می گفت نمی دونم چرا به اون دختر دست درازی کردم... عذاب وجدان گرفته بود... وقتی طناز بعد دو ماه گفت حامله ست آقا از ترس خانم نخواست کاری بکنه... گفت که باید بچه رو بندازه... اما طناز حاضر نشد... می گفت این بچه روح داره... گناهه این کارو بکنم... منو راضی کرد... مادرت تو رو می خواست... اجازه ندادیم آقا بفهمه... واسه همین وقتی چند روز پیش بهش گفتم یه دختر از طناز داره اول شوکه شد... بعدم که به خاطر عذاب وجدان این همه سال انقدر تو این چند روز ناپرهیزی کرد که به این حال و روز افتاد... به خدا هم من هم آقا تموم این سال ها از فکر طناز یه روز خوش نداشتیم... آقا بد بود درست... عیاش و لا ابالی بود درست ... اما غیر طناز با هیچکی به زور نبود... همیشه اطرافش پر بود از زن هایی که خودشون پا می دادن بهش...
ناز بی احساس از جا بلند شد و گفت:
- شما فکر می کنی این حرفا می تونه توجیح خوبی برای این کار زشت و شنیع باشه؟
romangram.com | @romangram_com