#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_331
بدنش خشک شده و نمی توانست جلو تر برود... اصلا چه طور می توانست نسبت به مردی که او را هیچ وقت نخواسته بود کششی داشته باشد؟
مگر نه این که این مرد از همان بدو شنیدن حضورش دستور قتلش را صادر کرده بود؟
این ها جملاتی بود که ماهی جسته و گریخته برایش بازگو کرده بود... قطره ی اشکی روی گونه هایش سر خورد و بی تابانه از کنار لبش رد شد و پایین افتاد... پلک های صدر عظیمی تکانی خورد و از هم باز شد... شاید او هم حضور او را حس کرده بود... نگاه ها در هم تلاقی کرد... پدری که بی شک برای او پدر نبود و پدری نکرده بود... گذراندن بیست و یک سال تنهایی در پرورشگاه با وجود داشتن پدر و برادر سخت نبود؟
با خود فکر کرد "چه طور می تواند این مرد را ببخشد؟"
کسی که باعث پا گذاشتن ناخواسته ی او به دنیا شده بود...
تلخندی بر لبانش نشست و گامی به جلو گذاشت... نگاهش به سمت دستانش رفت... چه حس غریبی داشت... حتی دلش نمی خواست دستان او را لمس کند..سخت بود درک پس زده شدن... پدرش آن موقع که می توانست ،او را نخواسته بود و پسش زده بود..
و اما مادرش ... مادر بیچاره اش... نه نمی توانست... باید می رفت... تحمل هوای مسموم اتاق بی تابش کرد... نفس کم آورد ... شاید تنفر هم برای این مرد کم بود... اما به معنای واقعی کلمه از او متنفر بود.. برای اولین بار ناز نبود... نازی که پر از مهر و مهربانی بود... همیشه پر از بخشش.. اما الان احساس می کرد از همه ی این ها خالی ست و پر شده از نفرت... در مقابل دیدگان حیرت زده عظیمی گامی به عقب گذاشت و از اتاق بیرون دوید...
***************
اشک ریزان از اتاق بیرون زد... همان طور که کلاه و لباس مخصوص را از تن می کند هق هق کنان از مقابل عادل و بقیه گذشت و به سمت بیرون دوید... عادل خواست، دنبالش برود اما دست احمد بر سینه اش نشست.. چشمان او گویایی همه چیز بود..
-صبر کن پسر بذار من باهاش حرف بزنم...
با آن که اعتماد چندانی به او نداشت اما دلش می خواست هر چه زودتر ناز این بحران را از سر بگذراند... در جا ایستاد و گفت:
- باشه.
مازیار پوزخندی زد و این از دید عادل دور نماند... اما با وضعیت روحی ناز سکوت را ترجیح داد. دلش نمی خواست تنش روحی دیگری را برای عشقش به وجود آورد...
romangram.com | @romangram_com