#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_330


عادل زیر گوش ناز زمزمه کرد:

- نگران نباش... یه لیوان آب برات بیارم؟

لبهایش را برهم فشرد و در سکوت خیره به رو به رو شد... با هر قدمی که پرستار به سویش بر می داشت ،قلبش تپشی مضاعف می گرفت... همزمان احمد از جایش برخاست... و گامی به سمت او برداشت... پرستار با لحنی پر از همراهی گفت:

- عزیزم بیا بریم...

عادل دستش را رها کرد . با تردید نگاهی به پرستار دوخت و با صدایی که حتی خودش هم به زحمت می شنید زمزمه کرد:

- بریم...

اما هنوز گامی بر نداشته بود که احمد سد راهش شد. نگاه پدرانه ی احمد کمی آرامش به جانش ریخت... با خود فکر کرد ای کاش احمد پدرش بود!

-دخترم، ببخشش...

در سکوت از کنار همه گذشت.. دلش حرف زدن نمی خواست...

لباس مخصوص را به تن کرد و وارد اتاق شد... در باورش نمی گنجید مردی که این چنین درهم شکسته روی تخت خوابیده است، روزی هم چون گرگ درنده ای مادرش را دریده و به نابودی کشانده بود...بی اختیار اشک روی گونه هایش چکید..

باز هم آرزویی دیگر "کاش هیچ وقت نمی فهمیدم پدر و مادرم کی هستن!"

در حسرت یافتن آن ها می ماند بهتر از این حال نبود؟


romangram.com | @romangram_com