#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_329
صبح زود سیاوش از جا بلند شد و آماده برای رفتن شد... دلم داشت تو سینه می ترکید... رفتن سیاوش یعنی مردن دوباره ی من...
بهم گفت که بازم هر موقع بشه بر می گرده... هنوز شرایط برای فرار جور نشده بود و این معلوم نبود چند وقته دیگه نمی تونستم سیاوش رو ببینم... وقتی در رو باز کرد به سمتم برگشت و گفت:
- خیلی دوستت دارم ماهی مواظب خودتو و سیامک باش...
پا به کوچه گذاشت ... نگاهی به اطراف انداخت پرنده پر نمی زد...و رفت. هنوز در رو کامل نبسته بود که صدای ایست ... ایست... دوباره منو به کوچه کشوند... سیاوش می دوید و صدای مامورایی که مثل مور و ملخ از این ور و اونور بیرون می ریختن همه جا رو پر کرده بود... با صدای اولین شلیک دستم رو قلبم رفت... تعداد شلیک ها انقدر زیاد بود که نفسم بند رفت و از حال رفتم.
*************
دست یخ زده اش در دستان عادل قفل شده بود ... نگاهش خیس بود و پر از غم... هنوز لذت خنده های ظهر را به خوبی مزه مزه نکرده بود که ابتدا با سخنان ماهی، بعد هم با خبر مازیار ، همه ی خوشی هایش دود شده و به هوا رفته و کامش هم چون زهر تلخ شده بود.
مگر نه این که مردی که پدرش می نامید در حق او و مادرش ظلم کرده بود؟
اصلا چرا با شنیدن خبر سکته ی او ، انقدر ناراحت و دمق بود؟
مگر خودش نگفته بود، او را به پدر ی قبول ندارد؟
پس این همه اضطراب و پریشانی از برای چه بود؟
مازیار کمی دورتر از آن دو ، مقابل بخش قدم می زد تا پرستار بیاید و اجازه ی ناز را برای ملاقات با پدرش بدهد... احمد کمی آن طرف تر روی صندلی نشسته و در فکر بود. کسی که می توانست تمام اتفاقات را از این پس از دهان او بشنود.
وگرنه مردی که روی تخت افتاده بود دیگر قادر به هیچ کاری نبود چه برسد به تکلم!
نگاه مازیار بی اختیار روی دست های قفل شده ی آن ها سُر خورد . با خود فکر کرد این مردک لیاقت خواهر عزیزش را ندارد. به موقع حساب او را می رسید... اما الان زود بود... فعلا ناز را آن قدر وابسته ی او می دید که حضور او را لازم می دانست...
romangram.com | @romangram_com