#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_328


بعد از رفتن سیاوش کارم فقط گریه بود... خدا رو شکر از نظر مالی دغدغه ای نداشتم ، اما نبود خودش و بی قراری های سیامک داشت منو دیوونه می کرد... دلتنگی زار و نحیفم کرده بود بیخبری هم عصبی و کلافه ام... دیگه اون ماهی شاد و سرحال جاش رو به یه دختر افسرده و گریان داده بود... نمی دونستم چه بلایی سر سیاوش اومده و این منو دیوونه تر می کرد... تا این که یه روز صلات ظهر در خونه رو زدن... در رو که باز کردم یه پسر بچه جلو م وایستاده بود و گفت خانم این کیسه ی میوه رو یه آقایی داد برای شما بیارم.. متعجب نگاهش کردم که کیسه رو به دستم داد و به سرعت به سمت بچه ها ی در حال بازی دوید...با عجله یه نگاه به بیرون انداختم. هیچ کس نبود و همون چند تا بچه تو سایه ی دیوار مشغول بازی بودن... در بستم و اومدم تو خونه... کیسه ی میوه رو خالی کردم وسط اتاق چند تا سیب قرمز بود. یه کاغذ تا خورده از تو پاکت افتاد رو زمین... با عجله بازش کردم...

"امشب میام. دلتنگتم"

یعنی رسما می لرزیدم... سیاوشم میومد .. از خوشحالی بال در آورده بودم... قلبم تو دهنم بود ... به سمت آینه دویدم... باید از این حالت بیرون می اومدم... تا شب فقط کار کردم... انگار عید اومده بود.. اصلا اومدن سیاوش برای من مثل اومدن بهار بود... به همون لطافت و دلنشینی... آخر سر با سیامک رفتیم حموم ... به خودم رسیدم... وقتی لباس می پوشیدم تازه فهمیدم چه قدر لاغر شدم... غذای مورد علاقه اش رو هم پخته بودم... زمان برام خیلی دیر می گذشت.. بی تاب و بی قرار ش بودم... ساعت دوازده شد و ازش خبری نشد... سیامک خوابش برده بود. اما من با هر صدای خفیفی از جا می پریدم... درست ساعت سه بود که ضربه های خفیفی به در خورد.. سیاوش بود... ریشاش بلند شده بو د و صورتش بیش از اندازه لاغر شده بود.. وقتی اومد تو خونه خودم رو تو بغلش انداختم و بلند زیر گریه زدم و گفتم:

-خدایا شکرت... خدایا از این که زنده ست شکر...

سیاوش منو غرق بوسه کرد و محکم بغلم کرده بود و تند تند نفس عمیق می کشید...

– دلم برای عطر تنت تنگ شده بود ماهی... چه طور تونستم این همه وقت دووم بیارم ...

بوسه هاش سر و صورتمو بی حس کرده بود... از من که تونست دل بکنه به سمت سیامک رفت و اونم غرق بوسه کرد... چشماش پر از اشک شده بود. محکم بغلش کرد و به خودش فشارش می داد... سیامک بیدار شده بود و بابا بابا می کرد... هر سه دلتنگ بودیم و گریه می کردیم... غذا اوردم براش ... با هم بعد مدت ها سر یه سفره نشستیم ... سیامک خوابید... سفره رو جمع کرده بودم و براش چایی ریخته بودم... جامونو انداختم و گفتم:

- سیاوش خسته ای یه کم بخواب...

وارد رختخواب شد و با دست کنارش رو نشونم داد و گفت :

- بیا پیشم... از خدا خواسته کنارش خزیدم..سرشو بین موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:

- همه چی به کنار دلم برای عطر تنت تنگ شده بود... بذار یه کم نفس بگیرم...

اون شب دوباره بعد از مدت ها کنار هم بودیم و از وجود هم لذت بردیم... اما نمی دونستیم فردا برای ما سرنوشتی دیگه رو رقم زده...


romangram.com | @romangram_com