#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_327

- اِ عادل...ببین به چه روزی انداختی منو؟

عادل باز با نوک انگشتش به نوک بینی اش زد و گفت:

- تا وقتی بخوای این جوری خجالت بکشی همین آش و همین کاسه ست...

ناز چشم هایش را درشت کرد و با صدای جیغ مانندی گفت:

- عادل؟

عادل هیجان زده خندید و نگاه به تصویر آشفته ی ناز دوخت... آن قدر موقع شستن ظرف ها سر به سر او گذاشته بود که موهای خوشرنگ و بلندش وحشیانه از کنار شال لیمویی رنگش بیرون ریخته بود. ناز هنوز کفری نگاهش می کرد. عادل نزدیک شد و همان طور که موهای بلندش را به نرمی زیر شالش جا می داد زمزمه کرد:

- باید خودت رو با این شرایط وفق بدی... از این به بعد ،من همیشه تو دست و بالتم... یه خورده هم خبیثی و بدجنسی تو ذاتمه... می تونی با من کنار بیایی؟

هیجان تمام وجودش را پر کرد و ضربان قلبش به نقطه ی اوج رسیده بود...لب هایش به طرز زیبایی حالت گرفت و گفت:

- عادل؟

عادل گر گرفته نزدیک تر شد . حالا هرم نفس های او که به صورتش می خورد، گرمای آرام بخشی را در بدنش منتشر می کرد. صدای عادل در دل و جانش ثبت شد:

- بعد محرمیت یه لحظه هم از دستم خلاصی نداری.

و به سرعت از آشپزخانه بیرون زد... نمی دانست چرا دلش به شور افتاد... اصلا هر موقع انقدر به عادل نزدیک می شد، دل شوره وجودش را پر می کرد و هوای دلش طوفانی و آشوب می شد... دستش را آب کشید و به سمت سماور رفت ... ماهی عادت داشت بعد از ناهار چای بنوشد... اما می دانست عادل به اتاق خودش رفته است... دو تا چای خوشرنگ ریخت و به سمت اتاق ماهی رفت... باید از او می خواست که ادامه ی زندگیش را تعریف کند.

***

romangram.com | @romangram_com