#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_325
**************
لقمه را در دهان گذاشت و سرش را بالا گرفت... نگاه عادل به چشمانش خیره بود... ماهی مشغول خوردن غذایش بود و توجهی به شیطنت های آن ها نمی کرد... عادل هنوز خیره نگاهش می کرد.. ناز لبخندی زد و چشمانش را کمی گشاد کرد و سرش را به علامت "چی می خوای؟" تکان داد. عادل با شیطنت زبانش را بر روی لبانش کشید و چشمکی نثارش کرد... ته دلش احساس ضعف کرد . اما باشنیدن صدای ماهی بلافاصله سرش را پایین انداخت...
-عادل جان مادر غذات یخ کرد.
عادل که کنار ماهی نشسته بود زیر خنده زد و گفت:
- الهی قربونت برم حواست جمع ها!
ماهی نگاهش را به سمت او چرخاند و گفت:
- پسر جان این کارایی که شما دار ی انجام می دی ما قبلا تدریس کردیم...
ناز زیر خنده زد و با چشم و ابرو اشاره کرد "حالا خوردی"...
اما عادل که تازه خوشش آمده بود در حین این که نمی توانست نخندد ادامه داد:
- خب خاله کلاست کجا تشکیل میشه... بگو مام بیایم واسه درس گرفتن...
ماهی هم کم نیاورد و جواب داد:
- تو یکی که درساتو خوب گرفتی. دست پرورده ی خودمی مادر..
ناز و عادل هر دو با هم زیر خنده زدند و ماهی لبخندی شیرین بر لبانش نشست...
romangram.com | @romangram_com