#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_324
گونه هایش که رنگ گرفت عادل سر خم کرد و بوسه ای نرم و لطیف بر گلبرگ گونه اش زد... دیگر ایستادن جایز نبود و به سرعت از آشپزخانه خارج شد...
عادل دستی به ته ریشش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- کی میشه بی هیچ نگرانی محکم بغلت کنم و از ته دل ببوسمت...
*********************
پدرش آن جا بود... درست روی تخت آی سی یو... بی جان ... شکسته... موهای سپیدش نشان از گذر زمان داشت... زمانی که به بطالت و تباهی گذشته بود. نگاهش به سمت دستگاه متصل به قلبش نشانه رفت... خط ها بالا و پایین می شد و این یعنی زنده بود... به طرز معجزه آسایی از چنگال مرگ گریخته و زنده مانده بود...
فکر کرد،نوشیدن بیش از حد الکل برای چه بود؟ در این چند روز مغزش مختل شده بود و آن قدر نوشیده بود که حالا با این وضع و حال روی تخت بیمارستان در حال جان دادن بود...
دستی بر شانه اش نشست. نیم نگاهی به پزشک معالج پدرش انداخت و پرسید:
- دکتر زنده می مونه؟
- بله... اما متاسفانه شدت سکته تخریب زیادی روی مغزش داشته!
-یعنی چی دکتر؟
-سن پدرتون بالا ست... خب این همه نوشیدنی الکلی همه چیشو داغون کرده و از همه مهمتر سکته باعث شده کاملا فلج بشه... یعنی وقتی بهوش بیاد درست مثل یه تیکه گوشت شده... و هیچ حرکتی نخواهد داشت... واقعا نمی دونم حکمت زنده موندنش چیه؟
مگر نه این که زنده مانده بود تا تاوان پس دهد.
romangram.com | @romangram_com