#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_323
-و مازیار؟
- اون اگه واقعا برادرم باشه ... می بخشمش...
-بهترین کار همینه... منم کنارتم.
ناز با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می آمد، نالید:
- عادل!
-جونم... عمرم... زندگیم...
لبخند بی اراده ای بر لب هایش نشست... اصلا کنار این مرد بودن لذت بخش بود و پر از آرامش خیال!
می شد برق عشق را به وضوح در نی نی چشمانش خواند...
-بهت گفته بودم؟
-چی رو؟
- این که... این که خیلی دوستت دارم...
چشمان عسلی عادل پر از خنده شد . شیرینی شهد عسل چشمانش را به راحتی می شد چشید و مزه مزه کرد... عادل نگاهی به سمت در انداخت و با شیطنت گفت:
- کی میشه منو تو محرم هم بشیم ، تا من حسابی بتونم از خجالت تو عزیز دلم دربیام...
romangram.com | @romangram_com