#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_320


ندا با لوندی لبخندی زد و گفت:

- برو پیچ شمرون.

مرد که از لبخند طنازانه ی ندا حس و حالی عجیب پیدا کرده بود گفت:

- هر جا شوما بخوای، ما دربست نوکرتیم...

فکر کرد پولی که در بساط ندارد پس باید هر طور شده خود را به جایی که آدرسش را فری پنجه طلا داده بود می رساند. مجبور بود با شرایط پیش آمده بسازد پس با حالتی عشوه گرانه، زبان روی لب کشید و گوشه لبش را با طنازی به دندان گرفت... راننده عرق روی پیشانیش را گرفت و گفت:

- خانمی در خدمت باشیم.

************

-نمی خوای هیچی بگی؟

جیغ خفیفی کشید و دست بر قلبش گذاشت... آن قدر در فکر بود که متوجه حضور عادل نشده بود... عادل گامی به جلو گذاشت و نگاه پر درد و نگرانش را به او دوخت و دستان لرزان او را محکم میان انگشتانش گرفت و گفت:

-نمی خواستم بترسونمت. اما دو روزه با من حرف نزدی. بگو چی کار کنم این دل کوچیکت شاد بشه؟

ناز نگاه غم زده اش را به او دوخت و با لحنی که رو به لرزش می رفت گفت:

- تو بگو ... من چی کار کنم؟


romangram.com | @romangram_com