#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_321
ماهی گفته بود باید همراه باشد... حتی اگر از ته دل به این کار رضایت نداشت، باید ناز را ترغیب به پذیرفتن خانواده اش می کرد...به همین دلیل پا روی قلبش گذاشت و قاطع و جدی به چشمان او زل زد و گفت:
-من می گم برو آزمایش بده... یه عمر نمی تونی تحمل کنی که چرا نخواستی... چرا نرفتی..... نازم اگه هر کاری کنی من پشتتم.. این هفته با این حال و روزت دوباره عقدمون عقب افتاد... اصلا نمی دونم چه حکمتیه... اما نمی خوام یه عمر این بار رو به دوش بکشی...یه عمر با خودت کلنجار بری که چرا نخواستی مطمئن شی... شاید این آخرین فرصت برای شناسایی خونواده ت باشه.
-نمی تونم!
-آخه چرا ؟ اگه خونوادت باشن؟
-می ترسم ازشون.
-نترس من کنارتم...
و با شیطنت نگاهش را وحشت زده کرد و گفت:
-در ضمن اگه اون پسره لندهور داداشت باشه ، من بیچاره شدم. حسابم با کرام الکاتبینه...
ناز به یاد دفاع جانانه آن روز او افتاد و گفت:
- حتی اگه دادشمم باشه، دل من یکی که خنک شد...
-خدا کنه اون موقع هم همینو بگی... اگه بری تو جناح اون من چی کار کنم؟
-ولی تو خوب از پس خودت برمیایی... بیچاره مازیار دلم براش می سوزه.
اخمی تصنعی کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com