#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_319

- همینم مونده موقع انجام وظیفه قرص بهت بدم بخوری... یه کم تحمل کن...





تا سرباز یک بسته دستمال کاغذی بخرد و برگردد ، مدام زیر لب غر می زد...با گرفتن بسته ی دستمال، زن ما مور او را به داخل دستشویی زنانه هدایت کرد و دستبند را باز کرد... ندا به سرعت وارد یکی از دو دستشویی شد...

وقتی فکر می کرد می دید، آن قدر سریع اتفاق افتاده بود که حتی به راحتی نمی شد آن اتفاق را مرور کرد...

نقشه ی فری مو به مو پیش رفته بود...

همان موقع صدای دعوا و مرافعه زن مامور را کنجکاو کرد اما نمی توانست محل انجام وظیفه اش را ترک کند.

در دستشویی با ضرب باز شد و زنی با صورت خونین و مالین به داخل هول داده شد... مردی قد بلند و درشت هیکل، ضربه ای به صورت زن زد و آخ او را درآورد و داد زد:

- زنیکه منو می کشونی دادگاه... پدرتو در میارم.

و دوباره یقه ی او را کشید و زیر پایش انداخت . اجتماع تعدادی از مردم برای نمایش ساختگی ان قدر مامور را گیج کرده بود که لحظه ای از ندا غافل شد... یکی در دست شویی را باز کرد و چادری بر سر ندا انداخت و او را از لا به لای جمعیت که زن مامور را در برگرفته بودند بیرون کشید... اصلا نفهمید کسی که او را نجات داده بود کجا رفت و چه شد... اما خودش را به یاد آورد که با چه سرعتی پله های دادسرا یکی پس از دیگری طی کرده بود.

وقتی سوار تاکسی می شد هنوز باور نداشت ،این اوست که از مهلکه گریخته است...

راننده پرسید:

- آبجی کجا میری؟

romangram.com | @romangram_com