#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_317

نالیدم :

- سیاوش...

بی توجه به گریه های من به سمت رختخواب سیامک رفت و اونو بغل کرد... سر و روی پسرشو بوسه بارون کرد و گفت:

- ماهی من باید برم... الانم از غفلت مامورا استفاده کردم و اومدم... اما منتظر باش چند روز دیگه میام سراغت... مواظب خودت باش...

سیاوش که رفت هنوز من مات و متحیر رفتن او بودم و نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.

*************

نفسش را محکم بیرون داد و دوباره ناباورانه نگاهی به اطراف انداخت.

خیس عرق بود و تمام راه را دویده بود...

این که توانسته بود فرار کند ، چیزی شبیه معجزه بود...

کمی چادر را روی سر جا به جا کرد و دوباره با نگرانی به پشت سرش نگاهی انداخت... مطمئن بود در آن گیر و دار هیچ کس متوجه فرار او نشده است.

مچ دست راستش که در اثر فشار دستبند قرمز شده بود ، ماساژ داد تا رد آن را کم رنگ تر کند. حالا که از آن منطقه به حد کافی دور شده بود نفسی از سر آسودگی بیرون داد. به سمت خیابان رفت... باید هر چه زودتر از آن جا دور می شد .

چرا حرف های فری را باور نکرده بود... دیشب پیام فرار را فرستاده بودند و حالا او به راحتی توانسته بود بگریزد... صبح پر از دلهره و آشوب بود و کمی حالت تهوع داشت. فری فقط یک جمله گفته بود "ندا تیز باش و به موقع در رو"

وقتی با یک مامور زن و یک سرباز راهی دادسرا شده بود هنوز مطمئن نبود بتواند از پس آن برآید.. وارد راهروی شلوغ دادسرا شده بودند. با یک دستبند به مامور زن سنجاق شده بود... نزدیک دستشویی با ترفندی که فری آموخته بود خود را به دل درد زد . زن مامور چشم غره ای رفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com