#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_316


مامورها بیرون رفتن و منو با اون حال بد به حال خودم رها کردن... یک هفته از سیاوش خبری نبود کار شب و روز من اشک ریختن بود... می دونستم اگه گیره ساواک بیفته دیگه زنده نمی ذارنش. بی قراری های سیامک هم بیشتر منو داغون می کرد... سیاوش مثل تکه ای از وجودم بود و حالا احساس می کردم اونو از دست دادم... تا این که درست نیمه شب هشتمین روز با صدای ضربه های خفیفی که به در می خورد از خواب پریدم... همیشه در ورودی حال رو از تو قفل می کردم... خوابم هم سبک شده بود و با کوچکترین صدا از جا می پریدم... هراسون تو جام نشستم و گوش دادم.. صدای ضربه های ریزی به گوش می رسید... بی سر و صدا از جام بلند شدم و پشت در ایستادم و لبم رو به در چسبوندم و آروم پرسیدم:

- کیه؟

- بازکن ماهی منم...

صدای سیاوش بود. نفهمیدم در رو چه جوری باز کردم و خودمو تو بغلش انداختم... اشک از چشمای هر دومون سرازیر شده بود. سیاوش صورتم رو با دو دست گرفت و بوسه بارانم کرد... اما من تازه انگار یادم افتاده بود با زندگیمون چی کار کرده، با مشت هام به جونش افتادم و گفتم:

- لعنتی... با زندگیمون چی کار کردی؟ چرا همه چی رو خراب کردی؟

محکم منو کشید تو بغلش و نوازشگرانه گفت:

-هیشش... آروم باش ماهی... به خدا نمی خواستم این جوری بشه... همه چی مخفی بود... نمی دونم کدوم نامرد خائنی گروه رو لو داد...

گریه هام بیشتر شد و گفتم:

- سیاوش من چی کار کنم؟... چه طوری بدون تو زندگی کنم؟

-نترس چند روز دیگه میام دنبالت. از این جا می ریم... نمی ذارم تنها بمونی... سیامک چی کار می کنه؟

-همش بهونه ی تو رو می گیره...گریه می کنه... مثل من اونم فقط تو رو می خواد... چرا تو این راه وارد شدی؟

-ماهی! انقدر ضعیف نباش، اگه الان هر کدوم ما فقط به فکر زندگی خودمون باشیم پس سرنوشت این خاک و سرزمین چی می شه؟


romangram.com | @romangram_com