#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_315

- بچه م داره گریه می کنه. تو رو خدا بذار برم بغلش کنم...

یکی از مامورها سرش رو به نشونه ی "تایید" تکون داد و اون یکی اسلحه رو از روی سینه م برداشت... به سمت اتاق دویدم و سیامک رو به آغوش کشیدم... چند تا مأمور که وارد خونه شده بودن همه جا رو بهم ریخته بودن... هر چی تو کمدا بود ریخته بودن بیرون... یکی شون جلو اومد و گفت:

- شوهرت کجاست؟

ترسیده جواب دادم:

- به خدا نمی دونم دیشب نیومد...

نگام به پوتیناش بود که همون طوری وارد اتاقا شده بودند... می خواستم بگم بی انصاف ما تو این خونه نماز می خونیم ... اما از ترس این که به منو و بچه م آسیبی بزنه سکوت کردم...همون موقع یکی از مامورا از یکی از اتاقا که برای مهمون اماده کرده بودیم بیرون اومد و گفت:

- قربان اینا رو پیدا کردیم...

دهنم از تعجب باز مونده بود و به جعبه ی کوچیکی که توش پر از اعلامیه و نوار کاست بود چشم دوختم.

***********************

نمی تونستم نگاه متعجبم رو از روی جعبه بردارم... سیاوش چی کار کرده بود؟

حالا تازه می فهمیدم اون نگاه غمگین و اون حواس پرتی ها مال چی بوده؟

اشک رو صورتم چکید و زمزمه کردم:

- تو کجایی سیاوش؟

romangram.com | @romangram_com