#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_314


ماهی نگاهش به سمت پنجره رفت و عادل را سردرگم و پریشان در حال راه رفتن دید. ناز بی توجه به اطرافش سست و بی رمق گفت:

-خاله... تو رو خدا ... یه چیزی بگو که همه ی این فکر و خیالا ازم دور شه...

-باشه مادر ... حالا که می خوای، تا خوابت ببره یه کم از اون روزا تعریف می کنم برات....

******

از این جای زندگی من ورق برگشت و روزهای تازه ای آغاز شد...من و سیاوش با وجود تمام سختی ها و تنهایی ها عاشق هم بودیم . حاضر بودم از همه چیز محروم باشم ، اما همیشه در کنارش باشم... بعد از ازدواج به شهر آبادان که یه شهر نفتی و صنعتی بود و توی پالایشگاه نفت کار برای افراد مهاجر زیاد داشت رفتیم. خیلی وقت ها دلم برای پدر و عاطفه تنگ می شد اما خب این سرنوشتی بود که نمی شد ازش فرار کرد... سیاوش اون قدر مهربون بود که هیچ وقت احساس پشیمونی نمی کردم... گاهی به یاد کتکی که بهم زده بود می افتاد و اون قدر طلب بخشش می کرد و بوسه به دست و پام می زد تا بالاخره اشکامو در می آورد... خدا رو شاکر بودم که مردی با غیرت و جوونمرد رو نصیبم کرده... شب ها که از سر کار برمی گشت کنار هم تا صبح از خاطرات گذشته می گفت و بارها از من به خاطر شرطی که گذاشته بودم تشکر می کرد... کم کم صدای زمزمه های انقلاب تو مملکت بلند شده بود... احزاب انقلابی مشغول به فعالیت بودند... اون سال رو هیچ وقت فراموش نمی کنم تازه هفده سالم شده بود ... یه روز صبح با سرگیجه و تهوع از خواب بیدار شدم ... تا خود شب انقدر بالا آورده بودم که نایی تو بدنم نبود... اون وقتا مثل این دوره زمونه انقدر تلفن تو دسترس نبود. برای زنگ زدن سر کار سیاوش باید حتما از خونه بیرون می رفتم و از باجه تلفن سر کوچه زنگ می زدم... برای همین بی خیال شدم و تا شب تحمل کردم... شب که سیاوش به خونه اومد با دیدن حال بد و رنگ و روی پریده ی من به سمتم دوید و گفت:

- ماهی جان چی شده؟

نالیدم:

-حالم خیلی بده... دارم از دل درد می میرم...

خلاصه وقتی به درمانگاه رفتیم ، معلوم شد حامله ام... آنقدر بالا آورده بودم که دل و روده م تحریک شده بود. وای که اون شب سیاوش چه ها که نکرد...تا خود صبح برای بچه ای که هنوز معلوم نبود جنسیتش چیه اسم می ذاشت.... از اون روز نمی ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم...نمی دونستم انقدر عاشق بچه ست. مهربونی ها و قربون صدقه هاش دو برابر شده بود...بگذریم روزها می گذشت و من پا به ماه نهم گذاشتم... رفتار سیاوش خیلی خوب بود اما احساس می کردم برخلاف ظاهر خوشحالش از چیزی رنج میبره... شاید هم من این طور فکر می کردم... همش تو فکر فرو می رفت و هر بار که می پرسیدم نگاهی غمگینی به من می انداخت و لبخندی تلخ به لباش می نشست... نگران بودم اما سیاوش حرفی نمی زد... روزهای انتظار نزدیک شده بود و من و سیاوش هر لحظه منتظر شروع درد بودیم... دیگه از سختی های زایمان برات نمی گم که چه کشیدم از درد...بالاخره سیامک عزیزم به دنیا اومد... قرار بود اگه بچه ،دختر بشه اسمش رو بذاریم ماهرخ و اگه پسر باشه که سیامک... اون موقع چیزی به اسم سونوگرافی وجود نداشت...رسما عاشق پسرم بودم و عاشقانه ازش مراقبت می کردم... سیاوش یه خانمی رو استخدام کرده بود تا در نبودش مراقب من باشه.درآمد سیاوش به عنوان یه کارگر انقدر کفاف زندگیمونو نمی داد. اما با سرمایه ای که از تتمه ی مال و اموالش آورده بود و تو بانک برای آینده ی بچه هاش گذاشته بود ، زندگی نسبتا مرفه ای داشتیم... و از بین اون همه باغ و زمین که تو سه تا روستا داشت فقط یه باغ بزرگ رو برای بچه هاش نگه داشته بود و بقیه رو به روستایی ها بخشیده بود... عاطفه و پدرم وقتی از زایمانم مطلع شدن ، برای یک ماه پیش ما اومدن... انقدر خوشحال بودم که نپرس... اما دیدن پدرم که تو این یک سال و خرده ای شدیدا پیر شده بود قلبم رو ناراحت می کرد... پدرم با دیدن زندگی خوب و شوهر مهربونم انگار که خیالش راحت شده بود... آخه اون آخرین دیدار من و پدرم بود... چرا که همون زمستون در اثر آنفلوانزای سختی از دنیا رفت... عاطفه رو هم چند سال بعد از دست دادم... و تنها کسی که برام موند سیاوش بود...و ما به زندگی در کنار هم ادامه می دادیم... حضور سیامک باعث شده بود من کمتر احساس تنهایی کنم و یه جورایی از سیاوش فاصله بگیرم. سیامک دو ساله بود که رفتارهای سیاوش مشکوک تر شد تا جایی که عملا احساس می کردم ما رو نمی دید... شبادیرتر می اومد و صبح کله سحر از خونه بیرون می زد... دایم نگران بودم و احساس می کردم دارم خوشبختیم رو از دست می دم... بالاخره یکی از همون شب ها جواب همه ی سوالاتم رو گرفتم...

اون شب چشمم به در سفید شد و سیاوش به خونه نیومد..دلم آشوب بود و نفسام بالا نمی اومد... راه به جایی نداشتم. چند بار سیامک و بغل کردم و از خونه بیرون زدم... تا سر کوچه رفتم... اما از دوازده شب دیگه امنیت نداشت یه زن تنها تو کوچه وایسته... برگشتم به خونه ... سیامک هم بی قراری می کرد و مدام گریه می کرد... نفهمیدم چه وقت من و سیامک به خواب رفتیم که با صدای در که با شدت کوبیده می شد از خواب پریدم.. هوا روشن شده بود و سیاوش نیومده بود.. چادرمو به سر انداختم و بیرون دویدم وبا تصور این که سیاوش پشت دره بلافاصله درو باز کردم... اما چند تا مأمور همزمان ریختن تو حیاط و یکیشون با اسلحه ای که تو دستش بود منو به سمت دیوار هدایت کرد و گفت:

- وایسا همین جا...

زبونم بند اومده بود... نمی تونستم حرفی بزنم... صدای گریه ی سیامک که بلند شد جون گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com