#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_313

و در ادامه دستش را به پیشانی ناز کشید و عرق نشسته بر آن را با کف دست گرفت و گفت:

- الهی قربونت برم چرا خودتو انقدر اذیت می کنی؟ آخه چیزی نشده که مادر... تازه اگه اون برادرت باشه...

عادل کفری از جا بلند شد و زیر لب ناسزایی به مازیار داد و از اتاق خارج شد...

ماهی سر ناز را روی پایش گذاشت و گفت:

- بخواب مادر... یه کم پلک رو هم بذار... امشب عجب شبی شده.

ناز دست ماهی را محکم گرفت و نالید:

-خاله تو که باور نمی کنی؟

-چرا نباید باور کنم؟... اون جور که احمد آقا می گفت ، تقریبا همه چی درسته... میگه تو کپیه مادرتی... همون روزی که تو رو دیده شناخته... سنت هم که دقیقا به زمان زایمان اون زن می خورده... از طرفی وقتی میشه خیلی راحت با یه آزمایش، پی به همه چیز برد، به نظر من که مشکلی نیست.

-خاله... من می ترسم. می ترسم همه چی به هم بریزه... اصلا این خونواده رو نخوام باید چی کار کنم؟ شما و عادل برام کافی هستید.

ماهی همان طور که موهایش را نوازش می کرد گفت:

-نگو مادر اگه ثابت بشه واقعا خونوادت هستن دیگه این جوری فکر نمی کنی مادر... یه برادر.

ناز زیر لب زمزمه کرد:

- یعنی واقعا مازیار داداشمه؟

romangram.com | @romangram_com