#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_312
سوزشی را در قلبش احساس کرد و زمزمه کرد:
- سایه...
******
با صدای جیغ خود از خواب پرید. نفسش بالا نمی آمد و چهره اش رو به کبودی می رفت... عادل اولین نفری بود که در را با هول و هراس باز کرد ... چشمان از حدقه بیرون زده ی ناز او را به سمت رختخوابش کشید و با صدایی که کمتر از فریاد نبود گفت:
- ناز چی شده؟
نفسش تنگ شده بود ... خس خس سینه اش عادل را متوجه حال بد او کرد و بلافاصله لیوانی را پر از آب کرد و بر لب هایش گذاشت...با دستانی لرزان و مرتعش لیوان را گرفت و جرعه ای نوشید. دست عادل بی اختیار بر پشتش نشست و آرام بالا و پایین رفت... از سر شب که به رختخواب رفته بود، مازیار کابوسش شده بود... کابوسی که پایان نداشت... در خواب فقط دویده بود و در آخر وقتی خسته از دویدن نفس کم می آورد و می ایستاد دستی محکم از پشت او را بغل می زد و به عمق دره ای پرتابش می کرد... آن قدر واقعی همه چیز را حس می کرد که هنوز فشار دست ها را روی شکمش احساس می کرد...
ماهی که تازه وارد اتاق شده بود، شل زنان کنارش نشست و گفت:
-آخه مادر از چی می ترسی؟
زبانش گرفته بود و یارای حرف زدن نداشت.عادل زیر لب زمزمه کرد :
- خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه...
ماهی لبش را به هم فشرد و با نگاه خاصی گفت:
- نگو مادر... از کجا می دونی درست نباشه... احمد آقا خیلی مطمئن بود... این بچه تموم این سال ها نمی دونسته کس و کارش کی ان و چی ان.... حالا بده یه نشونی پیدا شده...
romangram.com | @romangram_com