#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_311
و با سنگدلی فریاد زد:
- از زندگیم گم شو بیرون سایه...
سایه گامی به عقب گذاشت و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد، زمزمه کرد:
- ولی تو هنوزم عاشقمی...
و نگاه از امیرعلی گرفت و دوان دوان از پذیرایی خارج شد... امیر علی با خشم داد زد:
-خداااااااا....
دستش به سمت اولین گلدان مقابلش رفت و چنان آن را به دیوار کوبید که به هزاران تکه تبدیل شد... اولین قطره ی اشک که از چشمش چکید زمزمه کرد:
-دیگه عاشقت نیستم... دیگه...
و هق هق امانش را برید... مگر نه این که خود سایه همه چیز را به نابودی کشیده بود؟
این همه زجر و درد حقش نبود...
حقش نبود بعد از این همه سال این گونه احساس پوچی و درماندگی کند...
دستش را مشت کرد و بر پیشانیش کوبید...
هنوز چشمان خیس و دردمند سایه از مقابل دیدگانش کنار نرفته بود...
romangram.com | @romangram_com