#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_310
- برای آخرین بار بهت می گم از زندگی منو دخترم برو بیرون...
چانه اش لرزیدن گرفت... مروارید اشک از روی گونه هایش چکید...
می دانست به همین راحتی بخشیده نخواهد شد...
او این عشق را می خواست... حتما راهی وجود داشت...
شانه های امیر علی می لرزید... اما سعی در آن داشت که در مقابل این زن سنگدل نشکند... و مطمئن بود که او را هرگز نخواهد بخشید...
دلش می خواست عقده خالی کند ... به همین دلیل ادامه داد:
- سایه برو... دیگه هم بر نگرد... دیگه هیچ حسی تو وجودم نمونده... دیگه دوستت ندارم...
و روی پاشنه ی پا چرخید و رو به او محکم گفت:
-د برو لعنتی... دیگه نمی خوامت... چی کار کردی باهام که انقدر متنفر شدم ازت...
چشمان وق زده و ناباور سایه لبریز از اشک شد و با پلک برهم زدنی اشک ها دوباره باریدن گرفت... سرش را به دو طرف تکان داد و ناباور داد زد:
-نه ... باور نمی کنم... باور نمی کنم...
-د...لعنتی دیگه عاشقت نیستم... می فهمی؟ تو خودت همین دو روز پیش عشقی رو که این همه سال مراقبش بودم، توی من کشتی...
romangram.com | @romangram_com