#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_309
- بله آقا ... امری هست؟
امیرعلی او را هم از خشم خود بی نصیب نگذاشت و با لحنی که نشان از عصبانیت بی حدش می داد گفت:
- زود سوگل رو ببر تو اتاقش... تا زمانی که صدات نکردم پیشش بمون...
کبری با چشمانی پر از ترس، نگاهی زیر چشمی به سایه انداخت و "چشم ،چشم گویان" سوگل را در آغوش گرفت و به سمت پله ها رفت...
با دور شدن آن ها سایه که در اصل تا آن زمان خود را زیر چتر حمایت دخترکش می دید گامی به عقب گذاشت. اما امیر علی فاصله ی بینشان را دوباره پر کرد و این بار چسبیده به او، با دندان های کلید شده گفت:
- بهتره زودتر بری سر اصل مطلب ... این دفعه نقشه ت چیه؟... این همه با اون مازیار دست به یکی کردین تا منو نابود کنین...
و گامی به عقب برداشت و با نوک انگشتانش به خود اشاره کرد و ادامه داد:
- بیا اینم من... نابود شدم... هه... به خواسته ت رسیدی... له م کردی سایه... می فهمی ... از هرچی که دارم،بیزارم کردی...
و این بار با اشاره به او گفت:
- تو موفق شدی....منو شکستی... منه احمق تمام این سال ها امیدوار بودم... عاشقت بودم... دیوانه وار فقط به تو فکر می کردم... مواظب بچه مون بودم... منتظر اون روزی بودم که تو برگردی... که با هم باشیم... باهم این زندگی از دست رفته رو دوباره بسازیم...
سایه از فرصت استفاده کرد و ملتمسانه گفت:
- امیر به خدا من برگشتم... می خوام که با هم باشیم... هر سه تامون... امیر تازه وقتی از دستت دادم ، فهمیدم چی رو این همه مدت داشتم و نفهمیدم... امیر تو رو خدا... ببخش... یه فرصت دیگه بهم بده...
چشمان به خون نشسته ی امیرعلی ترس و وحشت را در جانش ریخت... امیر علی از او فاصله گرفت... طاقت این همه نزدیکی را نداشت...به سمت پنجره رفت و پشت به او ایستاد...با خودش در جنگ بود...نباید وا می داد...برای لحظاتی انگار که سنگ شده بود... و با صدایی خش دار زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com