#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_308


امیرعلی با یک گام بلند بالای سرش ایستاد و با لحنی که داشت پر از عصبانیت می شد، گفت:

-چرا تا حالا این حق رو به خودت نمی دادی؟ چی تو زندگیت عوض شده؟ ...ها؟ چرا اومدی این جا و می خوای همه چیز رو به لجن بکشی...

صدایش که ناخواسته بالا رفت چشمان سوگل به سمت آن ها چرخید و لب هایش به نشانه ی گریه در هم جمع شد و بغض کرده گفت:

- مامان؟

سایه به سمتش چرخید و از فرصت پیش آمده استفاده کرد و گفت:

- جانم مامانی... نترس... منو بابا داریم با هم حرف می زنیم...

سوگل که هر آن آماده ی گریه بود جواب داد:

- آخه امیرعلی داد زد؟

امیرعلی چشم غره ای به سایه رفت و او را کنار زد و گفت:

- نه بابایی... بهتره یه کم تو اتاقت بازی کنی تا ما حرفامونو بزنیم...

و قبل از گرفتن جواب مثبت از او ، کبری را صدا زد...

کبری هراسان از آشپزخانه بیرون آمد و جواب داد:


romangram.com | @romangram_com