#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_307
صدای گریه و بهانه گیری های سوگل کلافه اش کرده بود... دستی بر موهایش کشید و از جا برخاست... از صبح که بیدار شده بود، نتوانسته بود به شرکت برود... هنوز مازیار را بعد از اتفاق هایی که برایش افتاده بود ندیده بود... اگر همان امیرعلی گذشته بود تا به حال سراغی از او می گرفت اما با چیزهایی که تازه از دهان سایه شنیده بود دیگر برایش ثابت شد که پشت تمام اتفاقات بد گذشته به نوعی رد پایی از مازیار بوده است... از همه متنفر شده بود...از مازیار...از سایه...
آن قدر در افکار مغشوش و آشفته اش فرو رفته بود که نفهمید چه طور صدای گریه های سوگل به یک باره قطع شد و حالا با صدای بلند می خندد.
این خنده ها را فقط زمانی از او شنیده بود که ناز پیشش بود... به سرعت پیراهنش را از روی دسته ی صندلی برداشت و به تن کرد... مقابل آینه ایستاد و دستی به موهای درهم ریخته اش کشید... او هم مثل سوگل برای ناز دلتنگ بود اما برخلاف او نمی توانست آن را ابراز کند... اصلا این دختر مهره ی مار داشت که همه را جذب و شیفته ی خود می ساخت....
از اتاق خارج شد و با حالی غریب به سمت پله ها رفت... اما با شنیدن صدایی ظریف و آشنا در جایش میخکوب شد... او این جا چه می کرد؟
اصلا با چه اجازه ای پا به خانه اش گذاشته بود؟...
خشم در تک تک سلول هایش جا خوش کرد... نفسش را محکم بیرون داد و از پله ها سرازیر شد... دخترکش در آغوش سایه نشسته بود و مثل همیشه با نوک انگشتانش صورت او را لمس می کرد... بار دیگر نفسش را بیرون داد... نمی خواست سوگل را بترساند...باید کمی از بار عصبانیتش می کاست. مگر این بچه چه گناهی کرده بود که باید این گونه تاوان اشتباهات آن ها را پس می داد؟...
گامی دیگر به جلو گذاشت، سایه متوجه حضور او شد و با آرامشی خاص سوگل را کنار خودش روی مبل نشاند و از جا بلند شد و لب زد:
- امیر علی!
متعجب در جا ایستاد... نه قلبش به تپش افتاده بود و نه تنش گرم شده بود... در مقابل، سایه حس می کرد که تنش گر گرفته و الان است که قلبش از جا بیرون زده و رسوایش کند...
امیرعلی نگاه غریبش را به او دوخت و زمزمه کرد:
- تو این جا چی کار می کنی؟
سایه که خود را برای خیلی بدتر از این ها آماده کرده بود با لحنی ملتمسانه گفت:
- حقمه که بچه مو ببینم...
romangram.com | @romangram_com