#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_306


- راحتش بذارید آقا... مگه نمی بینید حالش بده... اگه قرار به اثبات این حرفا باشه... راه های علمی درستی وجود دارن که بشه فهمید راست می گید یا بازم یه نقشه ی دیگه ای تو سرتونه...

مازیار برخلاف ساعتی پیش که خونسرد بود، از جا بلند شد و با لحنی عصبانی گفت:

- بهتون ثابت می کنم که این بار همه چی راسته...

و بی معطلی از اتاق خارج شد... احمد با نگاهی درمانده به ناز که سر در گریبان عادل فرو برده بود کرد و سرش را تکانی داد و به دنبال مازیار بیرون رفت...

ماهی هی هی کنان از جا برخاست و به دنبال آن ها روان شد...

عادل بوسه ای از روی شال بر سر او زد و گفت:

- نترس دختر من این جام...

ناز سرش را از گریبان او بیرون کشید و با چشمانی هراسان و ترسیده گفت:

- تو که ولم نمی کنی؟

عادل نگاه پر احساس و عاشقانه اش را به نی نی چشمان او دوخت و گفت:

-من هیچ وقت ولت نمی کنم... تو روح و روانمی... می خوای دیوونه شم...

*************


romangram.com | @romangram_com