#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_305

دلش می خواست دوباره خود را در عالم سکوت گم کند... از نقشه های پلید او خبر داشت و مطمئن بود که این بار هم نقشه ی دیگری در سر دارد... اصلا او را چه به خاندان عظیمی ها؟ در باورش نمی گنجید کسی که انقدر از او متنفر است برادرش باشد... چند ثانیه پلک هایش را برهم گذاشت، عادل با نگرانی پرسید:

- چی شد ناز؟ حالت بد شد؟

از این همه توجه عادل ته دلش ضعف رفت...

اصلا همین محبت و مهربانی های بی دریغش بود که این چنین او را پایبند خودش کرده بود.

عادل سر در گوشش فرو برد و زمزمه کرد:

-می دونستی زندگیمی؟

سرخ از شرم لبش را به دندان گرفت ... اما بی اراده نگاهش روی مشت گره کرده مازیار مات شد... ماهی رو به مازیار و احمد گفت:

- تو رو خدا ببخشید... میشه بشینید تا حال دخترکم یه کم رو به راه بشه...

ناز سر در سینه ی عادل فرو برد و ملتمسانه گفت:

- نه خاله نمی خوام بشنوم... تو رو خدا...

اما این بار قبل از این هر سخنی از سوی ماهی، احمد گفت:

- نمی دونم چرا حرف منو باور نمی کنید... اما باور کنید مازیار خان برادرتونه و شما دختر آقای عظیمی هستید...

باز هم بدنش به لرزش افتاده بود و دست های قوی عادل هم نمی توانست او را از این لرزش غیر ارادی باز دارد... عادل عصبی گفت:

romangram.com | @romangram_com