#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_304


و دوباره ادامه داد:

- تو که منو کشتی... نازم بهتری؟

سرش را سست و بی حال تکان داد...

انگار که روح از بدنش گریخته بود..

هنوز تنش رعشه داشت و سرگیجه و ضعف وجودش را پر کرده بود...

ماهی با دست و پایی لرزان کنارش نشست و لیوان شربت را مقابل دهانش گرفت و گفت:

- بخور مادر... بخور دختر گلم...

عادل کمکش کرد تا بنشیند... نگاهش به اتاق و عادل که افتاد فهمید مسیر را در آغوش او به اتاق طی کرده است...

به نظرش آغوش او از هر محرمی محرم تر بود!

عادل مهربان و نگران نگاهش می کرد و همین باعث شد لبخند نصف و نیمه ای بر کنج لب هایش بنشاند... دلش نمی خواست انقدر او را نگران کند... این روزها زیاد باعث نگرانی و دلواپسی او شده بود... با صدای ماهی به سمت او چرخید:

- مادر بهتری؟

خواست جواب دهد که نگاهش با نگاه درهم و نگران مازیار درهم آمیخت و بی اختیار زبانش قفل شد و کلام در دهانش ماسید...


romangram.com | @romangram_com